آیدا کوچولوی ماآیدا کوچولوی ما، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
داداش امیدمداداش امیدم، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

مسافرکوچولو

دی

دی‌ماه و تولد ترنم‌جونم و بعد از تولد روز پدر یه روز خوب که رفتیم پژوهشسرا و دست همدلی با پول تو جیبی‌هام عروسک نانسی خریدم هشتک آیدای عشق عروسک یه روز دایی علی اومد خونه‌عزیزجون ما هم رفتیم برامون کباب درست کرد و کلی باهامون بازی کرد خاله و بارانی هم که کلی دلم براش تنگ شده بود اومدن پیش ما و مهمون خاله بودیم رستوران نبی‌خان و یه شب شام خونه‌ی ما و خداحافظی با با...
30 دی 1404

جشن تولد و شب یلدا🎂

سلام تولدم رو شب یلدا گرفتم هفت روز زودتر و عکسهایی که هوش مصنوعی برام ساخت و عکس عروسکی ما و کیک تولد ۱۲ سالگی و هدایای زیبای من (نقدی؛ پنج میلیون خاله؛ سه میلیون عزیز؛ ششصدهزارتومن دایی؛شش‌صدهزارتومن مادرجون؛ سیصدهزارتومن اقدس خانم؛ یک میلیون تومن داداش و بیست دلار بابا) و هاچی‌پوپو که خیلی دوست داشتم این کاردستی هاچی‌پوپو رو با سوگند و ترنم ساختیم و شام تولد با بچه‌ها بزرگ...
1 دی 1404

🍁آذر🍁

و اما پاییز خشک بی‌باران یه روز خونه عزیزجون با سوگند و ترنم شهادت حضرت فاطمه(س) تو مدرسه شله‌زرد پختیم تعطیلی و کلاس آن‌لاین و نهار پیتزای مامان‌پز استیکرای ملودی هم اومدن رو دیوار کنار استیکرای کرومی یه روز با آیناز و مامانامون رفتیم سینما؛ فیلم کیفیت مذاکرات یه روز با مامان رفتیم بیرون و یهو خاله‌مهری و ترنم رو دیدیم و با هم چرخیدیم یادآوری از ۱۰ سال پیش آذرماه😍  جشنواره‌ی برگریزون آذر ماه که با ...
29 آذر 1404

🍁آبان🍁

سلام روز پرستار و باباییم که بهترین پرستاره❤️ و جشن تولد حضرت زینب(س) و روز پرستار در مدرسه روز دانش‌آموز و ایام فاطمیه کادوهایی که مامان و بابا و داداش برای روز دانش‌آموزم گرفتن یه روز بدون‌کیف و صبحانه سلامت و تولد نرگس‌جون یه روز توت‌فرنگی رو بردیم پیک‌نیک شهربازی هم رفتم تولد بابایی و ایشون زبل‌خان هستن که اومدن پیش توت فرنگی تا دوتایی با هم ببری...
30 آبان 1404

مهر 🍂

سلام؛ باز آمد بوی ماه مدرسه🤩 و شدیم ارشد مدرسه کلاس ششمی یه شب رستوران نبی‌خان که المان مداد داشت به مناسبت شروع مدرسه  اولین دورهمی پاییزی با دوستان قدیمی و چای سنتی خاله‌مهری با سلیقه و جدایی از توت‌فرنگی قشنگم برای جشنواره شیره رفتیم روستای مانیزان و توت‌فرنگی رو هم سپردیم به یه مزرعه؛ توت‌فرنگی قشنگم روزا و لحظه‌های قشنگی با هم داشتیم مراقب خودت باش کلی بعدش گریه کردم 😢  و مراسم جشن شیره‌پزی ک...
30 مهر 1404

شهریور 🍇

و رسیدیم به آخرین ماه تابستان 🍇  اوایل شهریور دوستان مامان دعوتمون کردن کافه به رسم سیاه برداران برای مامانم  و جمع مامانا با سابقه‌ی نزدیک به ۳۰ سال رفاقت به مامانم یه لباس قشنگ هدیه دادن و خاله مهری و ترنم برای من کتابی که دوست داشتم رو هدیه گرفته بودن و خاله معصوم هم برای همه‌ی دخترا رژلب 💄  هدیه گرفته بود بعد از کافه رفتیم دور دور و  رفتیم لوازم‌تحریری کتاب‌باز و این کلاسور رو هم مامان برام گرفت  وقتی برگشتیم شب بود بابااینا هم نبودن؛ توت فرنگی عادت داره دیگه غروب که تاریک میشه بذاریمش تو قفس و غذ...
31 شهريور 1404

مرداد🌞

برای مراسم سه‌شب‌جمعه دایی خاله و باران اومدن و اینجا موقع رفتن‌شون و خداحافظی هست 😢  یه شب شام خونه سوگنداینا روزجهانی خواهر و کادویی که داداش برام گرفت یه روز رفتیم سراب گیان برای فرار از دست غصه‌ها این پاسورها و این دمپایی رو از گیان خریدم برای تولد بارانی دو سه روز رفتیم تهران با هم ا...
31 مرداد 1404

تیر تلخ💔

تابستان است به سوی باشگاه هندبال، هفته‌ای سه روز میرم هندبال سه روز هم زبان ایام تابستون آیدا و توت‌فرنگی  اولین پارک تابستانی با رفقای جان یه شب خونه عزیز زهرا دوست عزیزم و دختر همسایه‌مونه که روزایی که فرصت کنیم عصرا تو کوچه دوچرخه‌سواری می‌کنیم یه روز دیگه با سوگند و ترنم اینقدر مامان درگیره که بهار فقط یه بار رفتیم استخر و اینم اولین استخر تابستان در تیرماه که خیلی خوب بود سانس نا محدود رفتیم از ۹/۳۰ تا ۳ بعدازظهر از استخر که اومدیم بیرون مامان دید که ترنم با گو...
31 تير 1404

خرداد🌞

روز اول خرداد رو با شیک خنک توت‌فرنگی مامان‌ساز شروع کردیم و بازم یه شیک بعد کلاس زبان توت‌فرنگی در حال آب‌تنی روزانه پنج‌خرداد آخرین روز کلاس پنجم من و نرگس بعد امتحان موندیم کمک خانم رادار بادکنک آرایی کردیم برای روز بعد که کلاس اولیها‌ی تازه وارد میان مدرسه برای آشنایی و مقنعه امضا‌شده پایان امتحانات با مامانی رفتم لاک خریدم یه روز خونه عزیز با بچه‌ها اولین دوره مهمونی دوستانه سال نو اولین کافه سال جدید با رفقا بعد از کافه رفتیم خیابون&z...
31 خرداد 1404

اردیبهشت🌸

شب تولد حضرت معصومه خونه عزیزجون جشن روز دختر مدرسه و کادوی قشنگی که خانم‌لبافی به ما دادن و موهام رو گوجه‌ای کردم تا با سوگند و ترنم و عمه برم مهمونی روز دختر روز دختر مامانم که از عزیز مراقبت میکنه برنامه‌ای نداشت عمه‌اینا دعوت داشتن جشن روز دختر خونه دوستشون من هم همراهشون رفتم و خیلی خوش گذشت کادوهای روز دختر من دستبند طلا از طرف مامان و بابا، اون خرگوش هدیه داداش و پنح‌دلاری هدیه بابا، کفش کتونی و گل و گیره و اولین 💄 رژلب هدیه مامانی و بقیه از طرف عمه؛ خاله حدیث؛ خ...
31 ارديبهشت 1404