آیدا کوچولوی ماآیدا کوچولوی ما، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
داداش امیدمداداش امیدم، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

مسافرکوچولو

اسفند❄️

اسفند با یه برف قشنگ شروع شد❄️   عیدی قشنگی که مامانی برام گرفت تولد سوگندی و یادبود قشنگی که سوگند خودش درست کرده بود و عصرونه تئاتر الکساندرگراهامبل مخترع مفلوک در تماشاخانه‌ی باران یه روزقرار شد بدون مقنعه بریم مدرسه منم دم اسبی بستم موهام رو ساخت هفت‌سین توی کلاس و عیدی قشنگی که بابایی برام گرفتن من و داداشی من متولد سال مارم و سال ۱۴۰۴ دوازده سالم میشه ، مامانی برام نماد مار گرفت...
29 اسفند 1403

عکسهای آتلیه؛یادبود پنج؛ شش و هفت سالگی

🤩یه مجموعه عکس دست عموفرشید داشتم یادبود پنح؛ شش و هفت سالگی که مدتها طول کشید تا به دستمون برسه و بالاخره رسید عموفرشید یهو عکاسی رو تعطیل کرد و عکسها موندن تا الان، عکسها رو خام تحویل گرفتیم و خاله معصوم برام درست و چاپشون کرد❤️ ...
20 اسفند 1403

بهمن☃️❄️

بهمن ماه قرار شد دخترپدری به صورت چند گروهی بریم رستوران، آقای صدرا اول تو مدرسه با پدران جلسه گذاشتن بعدشم رفتیم رستوران  رفتیم رستوران کوروش؛ موی جمع خیلی دوست دارم مامانی برام جمع کرد یه روز که یه کوچولو برف اومد و رفتیم تو حیاط مدرسه برف بازی این روزا مامان حال و حوصله نداره؛ نگرانی عمو و اینکه ازشون دوریم یه لحظه رهاش نمیکنه، واسه همین آتلیه یادبود یازده سالگی من موند تو بهمن ماه، چون کنسل کرده بود خاله معصوم اصرار کرد باید بریم و رفتیم پشت صحنه آتلیه و عکسها با دوستان مدرسه کادوی کارنامه ترم اولم بالاخره برف اومد یوهووووو ...
30 بهمن 1403

دی🦋♥️

نقاشی من برای روز مادر🥰♥️ بعد از سالها یه شب رفتیم عروسی دی‌ماه تولد دینا هم هست؛ ۶دی‌ماه این لیوان قشنگ رو دیناجوون یادبود داد بهمون عصرونه بعد از جشن رفتیم اتاق دینا بازی این دستبندهای گل بابونه رو عمه‌اشرف به همگی ما هدیه داد و هفتم دی ماه و روز تولد من🥰🥰 و روزشما وبلاگم روز تولدم و در ادامه‌ی تولدبازی؛ تولد در مدرسه روز شنبه فردای تولدم و آویناجونم دوست صمیمیم که برام عروسک کرومی گرفته بود آویناجونم برام عر...
30 دی 1403

شب یلدا و جشن تولدم🎂💃🏼👸💃🏼

امسال مامانی همزمان با شب یلدا تولدم رو گرفت؛ واسه همین بادکنکام یلدایی بودن و مهمونی به صرف عصرانه(فلافل)و شام( قورمه‌سبزی و زرشک‌پلو‌مرغ) بود🥰از ساعت سه تا چهارونیم برق قطع شد مامان کلی حرص خورد و عکسها رو جاهای مختلف گرفتیم که نور باشه من و عزیزجونم من و مادرجون و عزیزجونم من و مامان اقدس من و بابایی من و داداشیم من و سوگند و ترنم من و ثنا و تبسم من و پارمیدا من و ستاره و ستایش دسته‌جمعی بعد از مراسم کیک و کادو برای عصرانه خوردن و با...
1 دی 1403