آیدا کوچولوی ماآیدا کوچولوی ما، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
داداش امیدمداداش امیدم، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

مسافرکوچولو

تولدمسافرکوچولو

درست یکسال پیش وبلاگ مسافر کوچولو رو ساختیم واین پست رو توش نوشتیم ********************************************* * اولین سلام... سلام من احتمالا کوچکترین عضو نی نی وبلاگ باشم دقیق نمی دونم ،فکر می کنم تازه دو هفته از عمرم می گذره البته مامانی هنوز آزمایش نداده ولی تقریبا می دونه که من دوهفتست که هستم... موضوع : نوشته شده در تاريخ 19:54 | شنبه 14 ارديبهشت 1392 توسط آیداکوچولو ******************************************* وحالا من 4ماه و هفت روزه که آسمونو ترک کردم وبه زمین اومدم   روزهای پرفراز ونشیبی توی این یک سال گذشت روزهای پر از شادی پر از غم وبیشتر ازهمه پر از استرس ودلهره برای مامان...
14 ارديبهشت 1393

آیدااز3تا4ماهگی

سلام من اومدم با چندتاعکس اول یه روز که  واسه اولین باررفتم خونه دائیم ولباس گل در گلدانم رو پوشیده بودم اونروز خانوم دائی فاطمه که خیلی هم دوستم داره وخیلی هم مهربونه وخیلی هم دوستش دارم واسم اسفند دود کرد منو پاگشا کرد وبهم کادو داد اینجا پیش آبجی سوگندم خوابیدم خانوم دائی تازه این کفشا رو واسه آبجی سوگندم خریده بود واسه همین توی خونه پوشیده بودشون!  اینم یه روز که تیتیش پوشیده بودم ومی خواستم برم خونه مامان بزرگم اینجا می خواستم برم مهمونی وقبلش رفتیم پارک تا ماهی گلی هامون رو بندازیم تو دریاچه ی پارک این عکس مربوط به ایام عید هست وما به یک مهمانی ولیمه دعوت بودیم واین اولی...
11 ارديبهشت 1393

4ماهگی

سلام من آیدا کوچولو ٤ماهه شدم صبح اول تیپ زدم واین عکسها رو گرفتم وطبق معمول همیشه کلا نق زدم بعدش استامینوفن خوردم وآماده شدیم رفتیم مرکز بهداشت برای چکاب که انجام دادم وزنم شده بود 7کیلو و200گرم وقدم شده بود 63 سانتی متر وهمه چیز نرمال بود واکسیناتور مرکز خودم نبود وقرار شد بریم یه مرکز دیگه واکسنم روبزنیم قبل از رفتن از توی حیاط اونجا واسه مامانی گل یاس چیدم که خیلی دوست داره وبعدش رفتیم وواکسنم رو زدم ویه کم گریه کردم به اندازه ی بار قبل گریه نکردم وقتی هم اومدیم خونه اولش سرحال بودم واین عکس هارو هم گرفتم  آینا آرامش قبل از طوفان هستن و کم کم از سمت ظهر بی قراری کردم تا وقتی خوابیدم بای بای ...
7 ارديبهشت 1393

اولین دد بدون ماشین

سلام دیروز مامانی میخواست بره مغازه لوازم خانگی سرخیابون که جاروبرقی ببینه آخه جاروبرقی مون تقریبا دیگه خراب شده که یهو من وبابائی هم تصمیم گرفتیم باهاش بریم اونم پیاده من لباس پوشیدم ورفتیم غافل از اینکه بیرون یه باد به شدت سرد میاد ولی من تمام طول راه شگفت زده بودم وهمه جا رو با تعجب نگاه می کردم مسیر کوتاهی رفتیم وموقع برگشت هم نون خریدیم ومن از دد خوشم اومد زیادددددددد آخه هیچوقت پیش نیومده بود این جوری برم بیرون هم به خاطر سرمای هوا وهم به خاطر اینکه خیلی کوچولو بودم هنوز خوب! واینم عکسها واما این روز هایم کماکان با تلاش وتکاپو انگشتهام رو با تمام قوا می خورم عاشق رنگ طلائی وهر چیز طلائیم صبح حا که بیدار میشم حسابی س...
13 فروردين 1393

من واولین 13 به در

سلام سیزدتون به در وغم هاتون در به در... امیدوترم سیزده به در به همه ی بچه ها حسابی خوش گذشته باشه امروز ما با دائیم اینا وعزیز جونم اینا رفتیم سیزده به در پیشنهاد مامانی به خاطر من پارک بود ولی بابا ئی گفت بریم صحرا رفتیم وبارون شروع شد وما چادر زدیم وآتیش روشن کردیم وکلی خوش گذشت واینم عکساش تا بعد بای بای ...
13 فروردين 1393

3ماهگی/نوروز/سفر

سلام/من آیدا کوچولو امروز 3ماهه شدم حالا یه ذره بریم عقب تر  اینجا سفره ی هفت سینمون هست واین تی تیشی که تنمه رو هم خاله جون برام عیدی گرفته اینم سبزه های من وداداشی که عزیز جونم برامون سبز کرد عیدنوروز رو کنار مامان وبابا وداداش وخاله جون وخانواده دائی جون وخانواده وعزیزجونم گذروندیم ومن اولین دشت عید رو از عمو محسنم گرفتم که یه تراول پنجاه هزار تومنی بودودرکل بهم خوش گذشت ومن برای اولین بار سفر رفتم به مقصداراک خونه ی دائی علی جونم/ وکنارهفت سین خونه ی دائی علی/ زن دائی واسم اسفنددودکرد وروی لباسم هم نقل ریخت ویه تی تیش خوشگل هم بهم هدیه داد ودائی علی هم بهم پنجاه هزار تومن عیدی داد ...
7 فروردين 1393

نوروز مبارک

سلام من آیدا کوچولو فرارسیدن نوروز رو به همه ی بچه های ایران زمین وفرارسیدن بهار نو رو به همه ی بچه های دنیا تبریک میگم وآرزو می کنم دنیا برای همه ی ما بچه ها دنیائی پر از شادی ،پر از آرامش ،پر از صلح وصفا،پرازآزادی وعشق دنیائی بدون جنگ ،بدون فقر ،بدون آزار ،بدون خشونت وبدون دردباشه ...
29 اسفند 1392