اسفند
اسفند تلخ ما؛ اسفند تلخ ایران و سایهی شوم جنگ؛ کاش سرزمین ما آباد و آزاد شود و روزهای خوب را ببینیم 🙏
۱۱ اسفند تولد سوگندجون بود امسال مامان بزرگش مریض بود و مامانش حال و حوصله نداشت بساط جنگ هم بود، من و مامان کیک و شمع و مخلفات گرفتیم و با خالهحدیثاینا هماهنگ کردیم و شب رفتیم و سورپرایزش کردیم🥰😍









مراحل پخت کوکو توسط آیدا؛ اینقدر خوشمزه بود که سریع خورده شد و از پایان کار یادمون رفت عکس بگیریم






پتو ملافه کردم برای مامانی

خونه عزیزجون



یه روز بارونی بالاخره فرصت شد با مامانی بریم بیرون و بساط عید ببینیم؛ به خاطر بارون رو بساطشون نایلون کشیده بودن و نشد خیلی عکس بگیریم؛ ماهی رنگیرنگی و شمع و آبشار و خوشهی گندم و (اسب) نماد سال نو خریدیم
(راستی من هر وقت با مامانی میرم بیرون اولین کار خرید پیراشکی هست؛ بهش میگیم ایستگاه پیراشکی)


لوکیشن جذاب آیدا برای دیدن تلویزیون🫣

یه شب که داییاینا اومدن خونمون شب نشینی


و چهارشنبهسوری تو کوچه با زهراجون
















اسفند 


