مسافرکوچولو
من آیدا کوچولو هستم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

   آیدای زیبا

 

                                                                                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه یه چند روز بابایی وداداشی رفتن زیارت امام رضا وبنا به دلائلی نشد که من ومامانیم همراهشون بریم ومن خیلی براشون دلتنگی کردم در عوض یه دو روزی خاله وباران اومدن پیشمون که به من خیلی خوش گذشت

این ماه خیلی زورگو شدم وبا گفتن " گفتم" باصدای بلند حرفم رو به زور می خوام به کرسی بشونم

بد غذائی هام همچنان ادامه دارد وبا شنیدن اسم غذا کهیر میزنم از غصه ولی به انواع میوه علاقمندم

یه کار دیگه پیدا کردن یه سوژه و سوالات مکرر مثلا به یه چیزی گیر میدم ودائم میپرسم این چیه کی اینو خریده چرا خریده از کجا خریده و...

وبه اتفاق خیلی مهم بالاخره یه دونه رنگ رو یاد گرفتم رنگ صورتیفرشته

به نای نای هم خیلی علاقمندم و به محض شنیدن آهنگ میرم وسط

خوب بریم سوال عکس ها

اول عکس من وپریا کوچولو دختر خاله پریسا دوست دیرینه ی مامانیم که ۸ شهریور به دنیا اومد

من وپریا

من وبارانی

من وبارانی

حالا هدیه وسوغاتی هام

این لباس و گل وگیره وکیف رو داداشیم از مشهد برام سوغات آورده

سوغاتی

این لباس قرمز وسجاده وست گیره وجا قران رو عزیز جونم برام از مشهد سوغات آوردن واون تونیک شلوار سفید و مشکی وست گردنبند ودستبند رو آبجی هانیه از مشهد برام سوغات گرفتن

سوغات

این زنجیر طلا وپیراهن خوشگل رو هم خاله جون برام هدیه گرفتن

هدیه

وقتی با کیف خوشگلم که داداشیم برام آورده دارم فیس میدم

کیف من

وقتی اسم غذا میاد وآیدا ۷تا سوراخ قایم میشه

فرارازغذا

ومن توی رستوران که دارم نون وخیارشور می خورم!!!

نون وخیارشور

عکس بازی وشهربازی

بازی

بازی

شهربازی

بازی

 خاله بازی های من وسوگندی

خاله بازی

خاله بازی

خاله بازی

بازی

من وسوگندی

اینجا توی پارک این دخترتپل مپل رو دیدیم ورفتیم پیشش اسمش پریماه بود

پریماه

 یه شب خونه ی سوگندی با بارانی ؛کیک وبزن برقص وشادی وتولد بازی کردیم درحالیکه تولد کسی نبود می خواستیم دور هم شاد باشیم

تولدبازی

تولدبازی

نای نای

واینم همون شب رفتیم دور دور و۳ تائی سلفی گرفتیم

سلفی

 وعکس های پارک وگردش

گردش

گردش

گردش

 گردش

 گردش

 گردش

 گردش

 وماجرای این کیف؛امسال آبجی سوگندم رفت پیش دبستانی با کیفی شبیه به این کیف ومن دنیا رو کن فیکون کردم تا مامانیم شبانه رفت برام خرید البته لازم به ذکره که من اصولا همچین بچه ای نیستم این اولین باری بود که برای داشتن چیزی همچین بساطی درست کردم ومامانیم هم با دل من راه اومد

کیف

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:59 | پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

یه چند تا عکس آتلیه جامونده از قبل داشتم که دیگه حتی خودم هم یادم رفته بود چی بود برای دو ونیم سالگیم با بابائیم رفتیم آتلیه وعکس دو نفری گرفتیم وعموفرشید قول داد که همه رو با هم آماده بکنه وبالاخره به قولش وفا کرد

اول عکس دو ونیم سالگیم همراه با بابائیم

۲/۵سالگی

عکسهای جامونده ی عید نوروز 

نوروز۹۵

نوروز۹۵

نوروز۹۵

این عکس همون عید آماده شد واز عکسای جامونده نیست،اینجا میزارمش که کنار همدیگه باشن

نوروز۹۵

واین عکس جامونده از ۱/۵سالگی من

۱/۵سالگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:38 | پنجشنبه 18 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

من آیدا کوچولو امروز۳۲ماهه شدم

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

ومن وبابائیم وآسمون

۳۲ماهگی

بعد از اینکه عکسای یادبودم رو انداختم مامانی لباسم رو عوض کرد ولباس مناسب بازی وبدو بدو پوشید برام ورفتیم با سوگندی شهر بازی وخوش گذروندیم

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

وکارتینگ قسمت پرهیجان ماجرا

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:47 | يکشنبه 7 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه ماه نهایت بد غذائی من هست یعنی غذا خوردن برام شده غصه اصلا نه صبحانه ونهار ونه شام میل ندارم بخورم فقط یه ذره میوه وحله حوله

مامانیم من رواز آمپول ترسونده اونم برای غذا خوردن چون واقعا نیازه من به سختی غذا می خورم وکارای خطرناکم زیاد انجام میدم که لازمه به یه طریقی کوتاه بیام که آمپول بهترین راه حل بود

دوتا کارو کلا قرار نیست یاد بگیرم درست پوشیدن کفش ودمپائی ویاد گرفتن رنگهانیشخند

سوره های توحید وکوثر رو کاملا یاد گرفتم ومامانیم داره سوره ی عصر رو بهم یاد میده همچنان به شعر علاقمندم

عاشق گفتن کلمات قلمبه وسلمبه هستم وخیلی هم مودب، مرسی متشکرم صبح بخیر شب بخیر خوابای خوب ببینی دست شما درد نکنه و...همیشه حواسم هست که بگم ماه پیش ررو مشدد می کردم که ترک کردم واین ماه آهنگین صحبت می کنم آهنگ میدم به کلماتم؛خودم خودم خودم هم که برقراره برای هرکاری خودم خودم می کنم وقتی هم که یه کاری که نظرم سخت میاد رو خودم انجام میدم میگم "ماشا الله"ببینید بلدمنیشخند

عاشق مهمونی رفتن ومهمون داشتن هستم

هنوز پائیز نیومده من یه سرمای حسابی خوردم هنوز هم سرفه میکنم وآبریزش بینی دارم وهیچی نخوردن هام به اوج خودش رسیده

خوب این ماه یه روز خوب داشتیم روز میلاد حضرت معصومه وروز دختر

ما این روز رو خونه ی عزیزم جشن گرفتیم

اینم من وسوگندی در حال فوت کردن شمع

جشن روز دختر

واینم کادوهای روز دختر من البته عزیز جونم هم بهم پول نقد دادن

کادوهای روز دختر

من وسوگندی با کفشای ست

ست

یه روز با مامانیم رفتم پارک واونقدر تاب وسرسره وبدو بدو بازی کردم که دیگه نا نداشتم تا خونه بیام

پارک

تاب وسرسره

اینجا دراز کشیده بودم روی نیمکت و ماه کوچولو رو به مامانم نشون میدادم

ماه

یه روز رفته بودیم خارج شهر ومن با این ببعی ها وسمیه دختر عشایری عکس گرفتم

ببعی

من وسمیه

اینجا سوار اسب دینگ دینگیم شدم ودارم باهاش خداحافظی می کنم ،تازه بوسشم می کردم که دیگه چون مامانیم میگه تمیز نیست این کارو نمی کنم

دختر با احساس

اینم یه روزه که واسه این هاپو دمپائی پوشیده بودم وکیف داده بودم دستش

هاپو

ومن که عاشق کیف وکفش بزرگم خصوصا کفش

عشق کیف وکفش

این یه روز صبح ساعت ۱۱ هستش که من هنوز خواب بودم البته این اتفاق به ندرت میفته من صبح ها زیاد نمی خوابم

خوابالو

دوچرخه بازی با سوگندی

دوچرخه بازی

اینجا یه روزه که با مامانیم رفته بودم پیاده روی وخسته شده بودم ولب جوب نشسته بودم خستگی در کنم

آیداخسته

اینجا رفتم تویخچال که جواب اون سوال قدیمی ،کی لامپ توی یخچالو خاموش می کنه؟!!رو پیدا کنم...نیشخند

یخچال

وآیدای سرما خورده وگل نیلوفر

آیدا ونیلوفر

مامان نوشت:با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند این روزها...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:5 | پنجشنبه 4 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

من آیدا کوچولو امروز ۳۱ ماهه شدم

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

 ۳۱ماهگی

 مامان نوشت:تو فصل پنجم منی......فصل عشق!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:55 | پنجشنبه 7 مرداد 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من اومدم

این ماه یهو یه علاقه ی خاصی پیدا کردم به حرف"ر"هر کلمه ای که توش ر داره ر رو تکرارش می کنم مثلا فرررررررردا اینجوری؛کلمه هم که نباشه هی میگم "رررررررررر"

هرروز عصر میریم پیاده روی واسب یا دلفین سواری هم می کنم توی مسیر گربه گنجشک مورچه وهر موجودی که ببینم باهاشون چاق سلامتی می کنم یه مغازه تو مسیرمونه که ماهی قزل آلا می فروشه بعضیاشون تو یه جای شیشه ایه کلی هم میرم با اونا تعریف می کنم

وقتی مامانی رو عصبانی می کنم سریع بهش می گم مامانی بخند اصلا اهل لج وقهر وگریه نیستم وهر چی بزرگتر میشم ازین چیزا فاصله می گیرم ولی همچنان دختر خرابکاری هستم وهمه چیز رو خراب می کنم اصلا با هیچ چیز درست بازی نمی کنم دستام رو هم دائم دهنم می کنم وهمه ی وسایلم رو!!!

این ماه یه چند روزی رفتیم تهران ودوسه روزشم رفتیم ویلای باران اینا نزدیک دماوند که بهم خوش گذشت وکلی بازی وآب بازی کردم با بارانی که عکساش رو می زارم

واما بقیه ی ماجرا به روایت تصاویر

در ابتدا این گل زیبا تقدیم به شما دوستای گلم

گل

این کلبه رو داداشی برای تولدم گرفته بود اون موقع خیلی توجهی بهش نکردم این اواخر خیلی با چادر خونه بازی می کردم ومامانیم فکر کرد که دوباره برپاش کنه واینبار خیلی برام جذابه

کلبه

این کالسکه کادوی 2/5سالگیم بود اولین شب پیش خودم خوابوندمش

کالسکه

ودرحال بازی با سرویس چای خوری که هدیه ی عید فطرم بود

چای خوری

من وسوگندی شب عید فطر کنار عزیز جونم که دارن دعا می خونن

عیدفطر

یه شب تابستونی که رفته بودیم پیک نیک

پیک نیک

وبدون شرح

بدون شرح

من که دارم با آب پاش کوچولوم که عزیز برام گرفتن گل آب میدم

آب پاشم

این عکس رو مامانیم از بخشی از ریخت وپاشای من تو خونه درست کرده

ریخت وپاش

واین دلفین زیبا جایگزین اسب دینگ دینگی شده مامانم به این نتیجه رسیده که اگه یه دونه از این اسباب بازیا بخره به صرفه تره

دلفین

این شیر روشوئیمونه اولین شیر آبی که یاد گرفتم بازش کنم وروزی صدبار میرم دست وصورتم رو باهاش می شورم 

شیرآب

سوغاتی هائی که بارانی برام از یونان آورده

سوغاتی

باغ باران اینا

باغ

آب بازی توی باغ

آب بازی

آب بازی

گردش

گردش

گردش

گردش

گردش

گردش

آب بازی

باغ

اسم این دختر ناز دلسا بود که باهاش دوست شدم

آیداودلسا

 من ودلسا وباران در حال آب بازی

آب بازی

آب بازی

من دوست دارم عینکم رو برعکس بزنم

عینک

اینجا کنار حوض دارم ریلکس می کنم

ریلکسیشن

 وآیدای شیطون ،اینقدر این کارو کردم تا خوردم زمین

شیطونی

آب بازی

آب بازی

ومن وآبجی هانیه که خیلی دوستش دارم

من وآبجی هانیه

من وبارانی از سان روف ماشین عمو محسن

سان روف

اینجام با آجی بارانم لباس ست پوشیده بودیم بریم مهمونی

لباس ست

یه روز رفتیم پارک اندیشه

پارک اندیشه

پارک اندیشه

اینجا بارانی داره موهام رو می بافه

پارک اندیشه

این سلفی رو بارانی گرفته

سلفی

تاب وسرسره بازی هم کردیم

تاب وسرسره

وجشن تولد سارینای زیبا نوه ی عموی مامانیم

جشن تولد

جشن تولد

جگر گوشه ام

مامان نوشت:چه خوب که کنار تو هست، کنار توتنها نقطه ی عالم است که حال من انگارخوب می شود...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:17 | سه شنبه 5 مرداد 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز 30 ماهه شدم

واینم من در2/5سالگیلبخند

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

 30ماهگی

30ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:50 | دوشنبه 7 تير 1395 توسط آیداکوچولو

سلام ونماز وروزه هاتون قبول باشه لطفا توی این شب وروزهای عزیز برای ما هم دعا کنید

هرروز که می گذره خانوم تر ومستقل تر میشم همچنان یه مقدار بی ترمز وسر به هوام وکارای خطرناک انجام میدم وسواس شدم به لباسهام البته این وسواس شامل دست ووسیله دهن کردن وبه هر جائی مالیدن خودم وکروکثیف شدن نمیشه فقط دائم گیر میدم که شلوارم یا لباسم باید عوض بشه 

دوتا صفت"خوشدل ومرهبان"رو خیلی زیاد وبرای همه چیز به کار می برم حتی برای لواشک!!!

هرچهارتادندون آسیاب دومم کامل شدن یکیشون سمت راست پائین خیلی اذیتم کرد تا درومد الان 20 عدد مروارید زیبا دارم که باید خیلی مواظبشون باشم

آموزش رنگها همچنان بی نتیجه موند مامانیم کم کم به این نتیجه رسید که شاید در مورد من هنوز وقتش نشده ودیگه زیاد سخت نمی گیره هر چند دایم توی صحبتاش همه چیزو با رنگش میگه مثلا آسمون آبی خورشید زرد گل قرمز جوراب سفید و...

دائم میگم خودم خودم ،خودم بپوشم خودم درارم خودم غذا بخورم خودم برم و...توی خیابون اصلا به مامان وبابام دستم رو نمیدم به هر سکو یا پله ای برسم باید ازش بالا برم واز روش بیام پله هم که ببینم که باید حتما ازش بالا وپائین برم؛توی خیابون همه ی جاهائی که رفتیم رو یادمه؛ یادمه از کدوم عابربانک پول برداشت کردیم یادمه از کدوم مغازه پفیلا وپاستیل وبستنی خریدیم ، مسیر رفتن به اسب دینگ دینگی رو از نیمه ی راه به بعد بلدم مسیر خونمون رو از یه جائی به بعد دقیق بلدم کلا این چیزا خوب یادم می مونه.

وحالا عکس ها

اول عکس من واسب تک شاخم سر گرمی هرروز من اینه که برم سوارش بشم وخیلی هم دوستش دارم

من واسب نازم

ودوم اولین کارتونی که بهش علاقمند شدم من کارتون توپولوها رو خیلی دوست دارم واینم شیوه ی کارتون دیدن من

کارتون توپولوها

بعد از پایان امتحانات داداشیم یه روز با مهمونامون رفتیم پیک نیک با وجودی که خرداد بود ولی سرد بود دل طبیعت

گردش

گردش

گردش

گردش

درحال آش رشته خوردن جاتون خالی

گردش

من ودائی وسوگندی بادبادک هوا کردیم

گردش

گردش

من وسوگندی

گردش

من وبابائیم

گردش

من ویه نوارکاست قدیمی

نوستالژی

من بستنی دوست دارم

بستنی

 یه روز پارک بانوان

گردش

گردش

من ودینا

شهر بازی

شهربازی

 یه روز رفته بودیم خاله مریم دختر خاله ی بابائیم که واسه حامدپسرشون جشن گرفته بودن  مامان وبابای حامد براش یه دو چرخه هدیه گرفته بودن من دائم سوارش بودم البته کلی هم نانای کردم و کلی هم بادکنک بازی

دوچرخه

مهمونی

 قبلا دو بسته مداد رنگی داشتم که اصلا معلوم نشد چی شدن ایندفعه مامانیم برام یه دفتر نقاشی ویه مدادرنگی گرفت فقط دیگه بهم نمیده همین طوری، هروقت خودش وقت داشته باشه میاره ومن نقاشی می کشم وبعدش جمعش می کنه وداره همه ی تلاشش رو می کنه بلکه من رنگها یاد بگیرم

نقاشی

 یه مجسمه ی رفتگر هستش که من بهش میگم عمو جعفر هر وقت از کنارش ردبشیم بهش خسته نباشید میگم وبوسش می کنم ونازش می کنم

عموجعفر

وآیدا کوچولوی عکاس

آیداعکاس باشی

  وماجرای این عکس:این عکس روز 11 ماه رمضونه که باباجونم شب قبلش رو شب کار بود صبح که اومد با شنیدن صدای پاش بیدار شدم وپریدم بغلش بابائی هم همون جوری منو برد پارک وگردش وتاب وسرسره با وجودی که خیلی خسته بودلبخندازت یه دنیا ممنونم بابائی مهربونمقلب

تاب سرسر

وتابستان شاد وخوبی را برایتان آرزومندم

تقویم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:25 | سه شنبه 1 تير 1395 توسط آیداکوچولو

 سلام من آیدا کوچولو امروز29 ماهه شدم

29 سالگی

29ماهگی

29ماهگی

29ماهگی

29ماهگی

29ماهگی

 29 ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:38 | جمعه 7 خرداد 1395 توسط آیداکوچولو

سلام اول یه اتفاق بامزه بگم یه روز داشتم با داداشی لوگو بازی می کردم که داداش ازم خواست یه تکه رو بهش بدم منم گفتم "داداش صبر کن دندون رو جیگر بذارالان میدمشنیشخندویه شیرین زبونی دیگه؛داداشیم درساش خیلی سنگینه واصولا در اتاقش بستست وقتی در می زنم وباز نمی کنه با یه روشی وادارش می کنم باز کنه مثلا"داداشی جونم میشه اگه زحمتی نیست درو برام باز کنی"خوب مشخصه که در مقابل این جمله نمی تونه مقاومت کنه ومیرم وکلی اذیتش می کنماز خود راضیموقع صحبت کردن دستام وسرم رو خیلی تکون تکون میدم

این ماه من یه بیماری بد گرفتم خیلی بد تب درد بدن وسرفه هاش شدید و...مامانیم تصمیم داشت تحت هیچ شرایطی بهم آنتی بیوتیک نده ولی اینبار مجبور شد از ترس تب شدید بهم آنتی بیوتیک داد وبهتر شدم، 3 شبانه روز فقط مدت کوتاهی بغل مامانیم می تونستم بخوابم وهمش درد داشتم اصلا نمی تونستم رو زمین آروم بگیرم وغذا هم اصلا نمی خوردم یاخیلی کم که اونم می اوردم بالا،بلافاصله بعد از مصرف دارو آروم شدم وتونستم هم صبح وهم بعدازظهر با آرامش بخوابم واز فرداش هم کم کم بهتر شدم.

معمولا دندونای آسیاب دوم اول پائین در میان بعد دوتای بالامال من چپ بالا راست پائین دراومدن حالام راست بالا چپ پائین دارن کامل میشن ضربدری

این ماه هوا خوبه وهمه جا قشنگ واز اونجائی که گرما وماه مبارک رمضان در پیشه مامانی وباباییم سعی کردن زیاد منو ببرن گردش وپارک وتاب تاب سرسر

یه مقدار وسواسی شدم کافیه یه قطره آب به لباسم بخوره باید حتما عوضش بکنم،اصلا بعد از ظهرا دیگه نمی خوابم صبحم 8یا8/30بیدار میشم در عوض شبها رو زودتر می خوابم همچنان بد غذا هستم واذیت می کنم موقع غذا خوردن ولی میوه دوست دارم خصوصا گوجه سبزخوشمزههمچنان به شیر لب نمی زنم ولی ماست ودوغ دوست دارم از اونجائی که فرنی دوست دارم وتنها روشی که مامان بتونه بهم شیر وعسل رو بخورونه فرنی هستش هر روز صبح برام درست می کنه وعلاوه بر آرد برنج ،سبوس وکنجد هم اضافه می کنه تا مقوی بشه وبه این صورت شیر هم خورده باشم

تقریبا هر روز باید برم سوار اسب دینگ دینگی بشم خیلی دوستش دارم 

آموزش رنگها کاملا بی نتیجه بود تلاش مامانی وداداشی هیچ نتیجه ای تا حالا نداده ودریغ از یه رنگ که یاد گرفته باشم درعوض طبع شعر دارم مثلا یکی از شعرام"حیاط ما گل داره گل های خوشگل داره"یا مامان من مهربونه منو ددری می بره"اینا رو کاملا آهنگین خوندم کلا طول روز باخودم شعر هائی رو که از حفظم مرتب زمزمه می کنم

واما عکسها

اولین عکس عروسک قشنگی که خاله مریم واسم هدیه آورد وآب می خوره وگلاب به روتون جیش میکنه ومن اسمش رو سارا گذاشتم

عروسک قشنگم

یه روز که با دوستامون رفته بودیم پارک بانوان

پارک بانوان

پارک بانوان

واینجا هم دسته جمعی با بچه ها(دینا،سارینا وامین؛ترنم،متین ومن)

دسته جمعی

من وترنم وقاصدکامون

من وترنم

اینجا هم آیدای مریض سوار کول بابائی

آیدا ی بی حال

اولین باری که بعد از 3 شبانه روز با آرامش خوابیدم

خواب ارام

ودوسه روز بعد که سرحال شدم

آیداسرحال

یک مجموعه عکس از یک روز زیبای اردیبهشتی در روستای زیبای مانیزان

گردش

یک روز زیبای اردیبهشتی

 قاصدک من

یک روز زیبای اردیبهشتی

یک روز زیبای اردیبهشتی

یک روز زیبای اردیبهشتی

یک روز زیبای اردیبهشتی

من وثنا کوچولو

من وثنا جان

من وثنا جان

من وثنا وزهرا ومبینا وسوگندسوار درخت

درخت سواری

با بچه ها کنار رودخونه

بچه های خوب

وآیدا وپیشی

من وپیشی

واینجا هم من و مامانیم ویه منظره ی معرکه از کوه وگندمزار وابر وآسمون

من ومامانم

یه غروب بهاری پارک وتاب وپفیلا وبلال وسرسره

بلال وتاب

سرسره وپفیلا

تاب بازی

من 24اردیبهشت ماه برای اولین بار رفتم سینما به صرف 50 کیلو آلبالو ولی دوست نداشتم وبعد از نیم ساعت با مامانیم اومدیم خونه

اینجا آماده شدم که برم

دخترخوش تیپ

دخترخوش تیپ

 دخترخوش تیپ من

آپارات

 

سینما

بعدش که اومدیم بیرون رفتم روی این گیوه ها وباهاشون عکس گرفتم

گیوه ومن

این عمو رفتگر یه جائی توی مرکز شهره من هر وقت میرم بیرون حتما میرم پیشش وبهش خسته نباشید میگم ونازش می کنم

من وعمورفتگر

یه روز عصر که داشتم رو بالکن عزیز گلا رو آب می دادم

یه روز عصر

ودر حال گوشت کوبیده کوبیدن

گوشت کوبیده

جشنواره ی غذا به نفع نیازمندان که با سوگندی رفتیم ولی خیلی شلوغ بود اومدیم پیش این اسب ها توی پارک

جشنواره

ویه پیک نیک دیگه

گردش

گردش

جشن نیمه ی شعبان که طبق روال هر سال شیرینی پخش کردم

نیمه شعبان

جشن نیمه ی شعبان

توبخند

مامان نوشت:جای همه گلهای جهانم تو بخند...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:14 | دوشنبه 3 خرداد 1395 توسط آیداکوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ