مسافرکوچولو

من آیدا کوچولو هستم

مسافرکوچولو

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

   آیدای زیبا

 

                                                                                                       

۴۹ماهگی

سلام من آیدا کوچولو امروز ۴۹ ماهه شدم من همه ی ماهگردام میرم و عکسای قشنگ می گیرم ولی این ماه از روز ۵ شنبه مریض شدم گلاب به روتون اسهال و استفراغ و خیلی بی حال امروزم همش بی حال بودم با وجودی که عاشق برف و بارونم و امروز از صبح گاهی برفی گاهی بارونی بوداصلا حال نداشتم که بیرون برم دیگه بعد از ظهر رفتم دکتر دکتر رفتن های من ماجرا داره من از دکتر رفتن خیلی میترسم حتی چهار بار نوبت چشم پزشکی مامان و بابام برام گرفتن رفتیم ولی من اینقدر جیغ وداد و گریه کردم که هنوز معاینه ی چشم نشدم ولی امروز خیلی آروم رفتم و اجازه دادم خانم دکتر معاینم کنه وجالبه که اصلا گریه زاری نکردم و این یه اتفاق خوب بود و مامانم تصمیم گرفت هفته ی اینده بازم نوبت چ...
7 بهمن 1396

آیدا از ۴۸ تا ۴۹ ماهگی

سلام من اومدم این ماه؛ماه حرفای قلمه سلمبه زدن بود یعنی هرروز با حرفا و واژه های قلمبه و سلمبه بقیه رو متعجب می کنم؛لج کردن و قهر و گاهی بد اخلاقیم هم به قوت خودش باقیه یه کم کمتر شده البته الان ۵ تاسوره حفظم حمد ،توحید،کوثر،ناس و عصر کلی هم شعر وقصه بلدم به فی البداحه قصه گویی خیلی علاقه دارم یه کتاب میگیرم دستم و یه داستان طولانی می سازم و میگم واما عکسها اول عکسهای اولین دو چرخه بازی های من 🤗 🤗 امسال کلا ۲ یا ۳بار برف اومد یه بارش خیلی کم بود و به سختی فقط شد یه آدم برفی کوچولو بسازیم ویه بارم که یه برف حسابی بارید و رفتم برف بازی و آدم برفی هم ساختم 🤗 🤗 🤗 🤗 🤗 🤗 🤗 🤗 🤗 🤗...
3 بهمن 1396

۴سالگی

سلام من امروز ۴ ساله شدم امسال تولدم دقیقا روز خودش برگزار شد خیلی منتظر رسیدن این روز بودم نزدیک به یک ماه هر روز بارها در موردش صحبت میکردم در مورد کیکم مهمونام و همه چیز عکسهای آتلیم رو هم امسال ظهر روز تولدم رفتیم گرفتیم و عکسای خونوادگی هم انداختیم امسال؛عکسال امسالم رو یه آتلیه ی دیگه رفتیم مثل همیشه آتلیه عمو فرشید نرفتیم یه توضیحم در مورد لباس امسالم ؛من و مامانی و خاله و بارانی قرار بود پائیز بریم چابهار که خاله دچار یه حادثه شد و سفرمون کنسل شد قرار بود بریم منزل دوست خاله،بعد از کنسل شدن سفر دوست خاله برای من و باران یکی یک دست لباس فرستادن لباس باران سنتی بلوچی بود و لباس من سنتی پاکستان(کراچی)😊وهمین لباس شد لباس تولدم ...
7 دی 1396

آیدا از ۴۷ تا ۴۸ ماهگی

سلام من اومدم این ماه من دختر بهونه گیر و یه کمی بد اخلاقی شدم که احتمالا تا حدیش اقتضای ورود به ۵ سالگیه یه بخشیش رو تاثیر محیط اطراف بوده مامان و بابا و داداشی خیلی باهام مدارا می کنن و همه دارن تلاش میکنن تا این دوره هم بگذره و من بشم همون آیدای بی همتا این ماه یه سرماخوردگی شدید و بد گرفتم و کلی اذیت شدم وکلی طول کشید تا خوب شدم ؛تا تولدم چیزی نمونده و براش خیلی منتظرم هر روز در موردش صحبت می کنم و دیگه طاقتم رفته واما عکس ها اولین عکسا مربوط به یه روز که با سوگند رفتیم دل طبیعت گردش 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 ویه روز که رفتم بیرون و سحر...
1 دی 1396

آیدا از ۴۶ تا ۴۷ ماهگی

سلام این ماه اتفاق بسیار تلخی افتاد توی کشورمون که دل همه رو به درد آورد و خانواده های زیادی رو داغدار کرد وبچه های زیادی تنها و یا بی خانمان شدن این اتفاق تلخ زلزله ی ناگوار کرمانشاه بود؛بازم مثل همیشه همه ی مردم با همه ی توانشون کمک کردند، امیدواریم مشکلات اون منطقه هرچه زودتر حل بشه خوب واما روزهای ما چه جوری گذشت؛این ماه هم باز بخش عمده ایش رو تهران بودیم و پیش باران بودم من و با هم خوش گذروندیم هر چند باران سرگرم درساش بود واما عکسا🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 یه روزم با بار...
6 آذر 1396

آیدا از۴۵ تا ۴۶ ماهگی

سلام این ماه یه حادثه برای خاله اتفاق افتاد که خدا روشکر بخیر گذشت و من ومامانم یه چندروزی رفتیم خونه ی خاله اینا اونجا به من خوش گذشت هرچند باران درگیر درس و کلاس بود ولی بازی و شیطنتمون سرجاش بود خلاصه یه چند روز موندیم و بر گشتیم یه روزم رفتم باغ موزه ی کتاب واما عکسها اول عکسای من وباران ویه روزم که رایا اومد اونجا و با هم کلی بازی کردیم وعکس هم گرفتیم 😍 😍 😍 😍 این عکسا رو خاله زینب جون ازمن و باران گرفت و طراحی کرد 😍 😍 باران همش موهای منو شونه میکرد و گل وگیره میزد و کلا لباسای مختلف تنم میکرد و خلاصه فشن تایم داشتیم وعکسای من در باغ موزه ی کتاب 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 ...
6 آبان 1396

۴۵ماهگی

من آیدا کوچولو امروز ۴۵ ماهه شدم وچون با دختر دائی و دختر خالم بودم کلا به فکر بازی و شیطنت بودم وحوصله ی عکس گرفتن نداشتم و این چندتا رو هم مامانی به سختی گرفت و کلی هم اخم کردم واسه بعضیاش 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 ...
7 مهر 1396