مسافرکوچولو
من آیدا کوچولو هستم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

   آیدای زیبا

 

                                                                                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۳۵ ماهه شدم ،بابائیم به مناسبت امروز مرخصی گرفته بود تا صبح بریم پارک وعکسای ماهگرد بگیریم ونهار بریم بیرون و بعدازظهرم بریم شهربازی سر پوشیده که من از دیشب سرما خوردم و برنامه کلا به هم خورد وامروز عصر که بهتر شدم تو خونه یه چند تا عکس گرفتم 

واینم عکسای آیدای ۳۵ ماهه ی سرماخورده

۳۵ ماهگی

 ۳۵ ماهگی

۳۵ماهگی

۳۵ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:50 | يکشنبه 7 آذر 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

یه موضوع جالب اینکه در آستانه ی ۳ سالگی منی که از اون اول به ندرت کلمه ای رو پس وپیش یا نادرست تلفظ می کردم یهو خیلی از کلمات رو نادرست می گم اونقدر این کلمه ها زیاد شدن که نمیشه لیستشون رو نوشت حداقل دوتا حرف کلمه ها رو جا به جا می کنم مثلا لفطا به جای لطفا وترهان به جای تهران والی آخرابله

یه مدت بوداز واژه ی بی ادب زیاد استفاده می کردم وبابا وداداش ازین موضوع خیلی ناراحت بودن مامانیم هم یه راه حل پیدا کرد اونم اینکه هروقت عصبانی میشم به جای بی ادب بگم با ادب ،که راه حل خوبی بود و من دیگه به ندرت حواسم پرت میشه وحرف بد می زنم کلا دختر با مودب وخانومی هستم ،همیشه خجالتی بودم ولی میزانش خیلی بالا رفته وخجالتی تر شدم در آستانه ی ۳ سالگی، هرکسی رو که می بینم به مامانی یا بابائی می چسبم ویا محکم چشمام رو می گیرم.

عاشق ترشیم خصوصا کلم که بهش میگم کلمه!مامانم هم با استفاده از این موضوع بهم غذا میده یه کلم رو کوچولو کوچولو می کنه وهر تکش میشه جایزه ی یه قاشق غذا

یه چند روزی بود همش به همه میگفتم بیائید کنار پنجره و به خدا بگید بارون بریزه تو حیاطمون وبقیه هم این کارو برام می کردن تا اینکه یا روز صبح بیدار شدم ودیدم بارون میاد خوشحال دویدم سمت مامانی و گفتم حالا دیگه بریم چرت(چتر)بخریمنیشخند

واما عکسها وشرح عکس هالبخند

درست روز ماه گرد ۳۴ ماهگیم که رفته بودیم پارک خوردم زمین وچونم حسابی زخم شد وتا چند روز پانسمان بودش اینم عکس آیدای مجروح!ناراحت

آیدای مجروح

۱۷ آبان تولد بابائیم و۱۸ آبان تولد داداشیمه واین عکس از روز شما وبلاگم روز تولد داداشیم وجشن تولدش

تولددادا

تولددادا

یه دو روزی رفتیم همدان هم خرید کردیم هم گردش وهم به خاله مریم اینا سرزدیم واینم عکسمون درشروع مسیر

همدان

رستوران ساحل که خیلی باصفا بود

رستوران ساحل

من وآدم برفی

آدم برفی

چتر خوشگلم که از وقتی خریدمش تا چندروز همین طوری همه جا دستم بود این عروسک رو هم از همدان خریدم واسمش رو سما گذاشتم

چتر

در راه برگشت از همدان غش کردم دیگه!

آیداولالا

یه روز خوب با ثنا وسوگند که اومده بودن خونمون مهمونی

من وسوگند وثنا

درحال نقاشی کشیدن با دوستان

نقاشی

اولین خمیردندان من ،مامانیم کلی گشت تا خمیر دندونی پیدا کنه که رنگ نمایش سبز باشه تا اگه ازش قورت دادم مشکلی نباشه ،تا قبل از این من بدون خمیردندون مسواک میزدم

اولین خمیردندان

من وسوگندی در حال بازی

بازی

یه روز که رفته بودیم خونه ی مامانی سوگند وثنا

من وآیدا وسوگند

ودرحال اتل متل بازی

اتل متل

یه روزربابام توی کمد دیواری کار داشت ومی خواست چیزی برداره که چشمم افتاد به دسته ی سه چرخم وخواستمش بابا هم آورد نصبش کرد منم همش چپش می کردم وباهاش تک چرخ می زدمنیشخند

تک چرخ

 مامانیم صندلی زیر پا گذاشتن وبالا رفتن از کابینت و ظرفشوئی رو ممنوع اعلام کرده من وبابائیم هم یه نقشه کشیدیم واین مشکل رو حل کردیمنیشخند

شیطونی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:15 | چهارشنبه 26 آبان 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۳۴ ماهه شدم

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

 

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

 ۳۴ماهگی

مامان نوشت:من نمی دانم چه شد یا از کجا پیدا شدی

فقط خوب کردی امتداد من شدی...خوب کردی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:22 | جمعه 7 آبان 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه رنگهای آبی قرمز زرد سبز صورتی آبی ونارنجی رو یاد گرفتم هرچند گاهی باز اشتباه می کنم واین برای من یه تحول بزرگ محسوب میشه

فرم صدام یهو تغییر کرده انگار پخته تر شده صدام؛عاشق ترشی وخیار شور وخصوصا زیتونم هویج وکلم ونارنگی وکلا میوه وسبزیجات رو دوست دارم همچنان میونم با غذا خیلی خوب نیست،ولی شیر رو بهتر از قبل می خورم ومامانم از این بابت واقعا خوشحاله

یهو به کارتون علاقمند شدم وبرخلاف قبل که اصلا اهل تلویزیون نبودم جدیدا گاهی کارتون میبینم که البته مامانم زمانش رو کنترل می کنه

 جدیدا علاقمند شدم اسامی رو از مامانم دائم می پرسم مثلا اسم عزیز چیه اسم خاله چیه اسم عمه چیه...بعد ازاینکه فهمیدم اسم عزیز جونم اختر خانومه به محض اینکه دیدمش گفتم اختر خانوم به من یه شکلات می دی لفطاچشمک

یه کلماتی رو جابه جا میگم حروفشون رو مثلا لفطا به جای لطفا ،مرهبون به جای مهربون ،شرح بازی به جای شهر بازی ،کبش به جای کفش ،قالمنه به جای قابلمه ،خطنگ داغ به جای خطر ناک ،شلباد به جای شلوار ،اشبدا به جای اشتباه و...

واما عکس ها

من وسوگندی وکیف کولی هامون

من وسوگندی

من وجناب خان(جناب خان مال داداشیمه)

 جناب خان

من واین گوجه های زیبا که واسه رب گرفته بودیم

من وگوجه

رب پزون

رب پزون

من ودوستام ترنم ودینا

من ودوستام

من ودوستانم

من وپریا کوچولو ورضا کوچولو

من وپریا ورضا

من توی حسینیه در حال شیطنت

حسینیه

من در مراسم تاسوعای حسینی

تاسوعای حسینی

مراسم شام غریبان حسینی

شام غریبانق

آیدا در حال جارو زدن پله ها؛کفشاش رو هم طبق معمول اشبدا(اشتباه)پوشیده

جاروزدن

وآیدا خانوم درس خون که ستاره رو خواب کرده وداره مشق می نویسه

درس

 اصرار دارم کفشام رو خودم بپوشم ودربیارم

کفش

پارک وشهر بازی وتاب سرسره توی روز پائیزی خلوت

بازی

یه روز صبح مامانیم برام صبحانه آورد وچشمم به عسل که افتاد ذوق زده گفتم عسلش قلبیهقلبعسل قلبی

مامان جون پریا کوچولو یه روز دعوتمون کرد به صرف آش رشته و مهمونی برای پریا کوچولو که رفتیم وخیلی خوش گذشت یه عالمه بازی وشیطنت کردیم با بچه ها

من وترنم

من وبچه ها

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:16 | يکشنبه 18 مهر 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۳۳ ماهه شدم

امروز رفتیم لالجین پایتخت سفال جهان هم گردش هم خرید هم بازی هم رستوران

این ابتدای سفر که تو این پارک ایستادیم وصبحانه خوردیم

۳۳ماهگی

شروع سفر

شروع سفر

وشهر سفال جهان لالجین

سفال

لالجین

لاک پشت سفالی

 رستوران سنتی بوعلی که جاتون خالی یکی از زیباترین ودلنشین ترین رستورانهایی بود که تاحالا رفته بودیم

رستران

رستوران

رستوران

رستوران

من وبابا وداداشی

اینجام رفتیم یه پارک هم چایی ومیوه خوردیم هم بازی کردم

بازی

بازی

اینجام خسته شده بودم خوابیده بودم تو پارک

لالا

برایتان یک دنیا شادی آرزومندم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:42 | چهارشنبه 7 مهر 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه یه چند روز بابایی وداداشی رفتن زیارت امام رضا وبنا به دلائلی نشد که من ومامانیم همراهشون بریم ومن خیلی براشون دلتنگی کردم در عوض یه دو روزی خاله وباران اومدن پیشمون که به من خیلی خوش گذشت

این ماه خیلی زورگو شدم وبا گفتن " گفتم" باصدای بلند حرفم رو به زور می خوام به کرسی بشونم

بد غذائی هام همچنان ادامه دارد وبا شنیدن اسم غذا کهیر میزنم از غصه ولی به انواع میوه علاقمندم

یه کار دیگه پیدا کردن یه سوژه و سوالات مکرر مثلا به یه چیزی گیر میدم ودائم میپرسم این چیه کی اینو خریده چرا خریده از کجا خریده و...

وبه اتفاق خیلی مهم بالاخره یه دونه رنگ رو یاد گرفتم رنگ صورتیفرشته

به نای نای هم خیلی علاقمندم و به محض شنیدن آهنگ میرم وسط

خوب بریم سوال عکس ها

اول عکس من وپریا کوچولو دختر خاله پریسا دوست دیرینه ی مامانیم که ۸ شهریور به دنیا اومد

من وپریا

من وبارانی

من وبارانی

حالا هدیه وسوغاتی هام

این لباس و گل وگیره وکیف رو داداشیم از مشهد برام سوغات آورده

سوغاتی

این لباس قرمز وسجاده وست گیره وجا قران رو عزیز جونم برام از مشهد سوغات آوردن واون تونیک شلوار سفید و مشکی وست گردنبند ودستبند رو آبجی هانیه از مشهد برام سوغات گرفتن

سوغات

این زنجیر طلا وپیراهن خوشگل رو هم خاله جون برام هدیه گرفتن

هدیه

وقتی با کیف خوشگلم که داداشیم برام آورده دارم فیس میدم

کیف من

وقتی اسم غذا میاد وآیدا ۷تا سوراخ قایم میشه

فرارازغذا

ومن توی رستوران که دارم نون وخیارشور می خورم!!!

نون وخیارشور

عکس بازی وشهربازی

بازی

بازی

شهربازی

بازی

 خاله بازی های من وسوگندی

خاله بازی

خاله بازی

خاله بازی

بازی

من وسوگندی

اینجا توی پارک این دخترتپل مپل رو دیدیم ورفتیم پیشش اسمش پریماه بود

پریماه

 یه شب خونه ی سوگندی با بارانی ؛کیک وبزن برقص وشادی وتولد بازی کردیم درحالیکه تولد کسی نبود می خواستیم دور هم شاد باشیم

تولدبازی

تولدبازی

نای نای

واینم همون شب رفتیم دور دور و۳ تائی سلفی گرفتیم

سلفی

 وعکس های پارک وگردش

گردش

گردش

گردش

 گردش

 گردش

 گردش

 گردش

 وماجرای این کیف کولی؛امسال آبجی سوگندم رفت پیش دبستانی با کیفی شبیه به این کیف کولی ومن دنیا رو کن فیکون کردم تا مامانیم شبانه رفت برام خرید البته لازم به ذکره که من اصولا همچین بچه ای نیستم این اولین باری بود که برای داشتن چیزی همچین بساطی درست کردم ومامانیم هم با دل من راه اومد

کولی

 مامان نوشت:عشق یعنی تو بخندی دل من باز شود...

لبخند



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:59 | پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

یه چند تا عکس آتلیه جامونده از قبل داشتم که دیگه حتی خودم هم یادم رفته بود چی بود برای دو ونیم سالگیم با بابائیم رفتیم آتلیه وعکس دو نفری گرفتیم وعموفرشید قول داد که همه رو با هم آماده بکنه وبالاخره به قولش وفا کرد

اول عکس دو ونیم سالگیم همراه با بابائیم

۲/۵سالگی

عکسهای جامونده ی عید نوروز 

نوروز۹۵

نوروز۹۵

نوروز۹۵

این عکس همون عید آماده شد واز عکسای جامونده نیست،اینجا میزارمش که کنار همدیگه باشن

نوروز۹۵

واین عکس جامونده از ۱/۵سالگی من

۱/۵سالگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:38 | پنجشنبه 18 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

من آیدا کوچولو امروز۳۲ماهه شدم

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

ومن وبابائیم وآسمون

۳۲ماهگی

بعد از اینکه عکسای یادبودم رو انداختم مامانی لباسم رو عوض کرد ولباس مناسب بازی وبدو بدو پوشید برام ورفتیم با سوگندی شهر بازی وخوش گذروندیم

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی

وکارتینگ قسمت پرهیجان ماجرا

۳۲ماهگی

۳۲ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:47 | يکشنبه 7 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه ماه نهایت بد غذائی من هست یعنی غذا خوردن برام شده غصه اصلا نه صبحانه ونهار ونه شام میل ندارم بخورم فقط یه ذره میوه وحله حوله

مامانیم من رواز آمپول ترسونده اونم برای غذا خوردن چون واقعا نیازه من به سختی غذا می خورم وکارای خطرناکم زیاد انجام میدم که لازمه به یه طریقی کوتاه بیام که آمپول بهترین راه حل بود

دوتا کارو کلا قرار نیست یاد بگیرم درست پوشیدن کفش ودمپائی ویاد گرفتن رنگهانیشخند

سوره های توحید وکوثر رو کاملا یاد گرفتم ومامانیم داره سوره ی عصر رو بهم یاد میده همچنان به شعر علاقمندم

عاشق گفتن کلمات قلمبه وسلمبه هستم وخیلی هم مودب، مرسی متشکرم صبح بخیر شب بخیر خوابای خوب ببینی دست شما درد نکنه و...همیشه حواسم هست که بگم ماه پیش ررو مشدد می کردم که ترک کردم واین ماه آهنگین صحبت می کنم آهنگ میدم به کلماتم؛خودم خودم خودم هم که برقراره برای هرکاری خودم خودم می کنم وقتی هم که یه کاری که نظرم سخت میاد رو خودم انجام میدم میگم "ماشا الله"ببینید بلدمنیشخند

عاشق مهمونی رفتن ومهمون داشتن هستم

هنوز پائیز نیومده من یه سرمای حسابی خوردم هنوز هم سرفه میکنم وآبریزش بینی دارم وهیچی نخوردن هام به اوج خودش رسیده

خوب این ماه یه روز خوب داشتیم روز میلاد حضرت معصومه وروز دختر

ما این روز رو خونه ی عزیزم جشن گرفتیم

اینم من وسوگندی در حال فوت کردن شمع

جشن روز دختر

واینم کادوهای روز دختر من البته عزیز جونم هم بهم پول نقد دادن

کادوهای روز دختر

من وسوگندی با کفشای ست

ست

یه روز با مامانیم رفتم پارک واونقدر تاب وسرسره وبدو بدو بازی کردم که دیگه نا نداشتم تا خونه بیام

پارک

تاب وسرسره

اینجا دراز کشیده بودم روی نیمکت و ماه کوچولو رو به مامانم نشون میدادم

ماه

یه روز رفته بودیم خارج شهر ومن با این ببعی ها وسمیه دختر عشایری عکس گرفتم

ببعی

من وسمیه

اینجا سوار اسب دینگ دینگیم شدم ودارم باهاش خداحافظی می کنم ،تازه بوسشم می کردم که دیگه چون مامانیم میگه تمیز نیست این کارو نمی کنم

دختر با احساس

اینم یه روزه که واسه این هاپو دمپائی پوشیده بودم وکیف داده بودم دستش

هاپو

ومن که عاشق کیف وکفش بزرگم خصوصا کفش

عشق کیف وکفش

این یه روز صبح ساعت ۱۱ هستش که من هنوز خواب بودم البته این اتفاق به ندرت میفته من صبح ها زیاد نمی خوابم

خوابالو

دوچرخه بازی با سوگندی

دوچرخه بازی

اینجا یه روزه که با مامانیم رفته بودم پیاده روی وخسته شده بودم ولب جوب نشسته بودم خستگی در کنم

آیداخسته

اینجا رفتم تویخچال که جواب اون سوال قدیمی ،کی لامپ توی یخچالو خاموش می کنه؟!!رو پیدا کنم...نیشخند

یخچال

وآیدای سرما خورده وگل نیلوفر

آیدا ونیلوفر

مامان نوشت:با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند این روزها...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:5 | پنجشنبه 4 شهريور 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

من آیدا کوچولو امروز ۳۱ ماهه شدم

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

 ۳۱ماهگی

 مامان نوشت:تو فصل پنجم منی......فصل عشق!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:55 | پنجشنبه 7 مرداد 1395 توسط آیداکوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ