مسافرکوچولو
مسافرکوچولو
من آیدا کوچولو هستم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

   آیدای زیبا

 

                                                                                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط آیداکوچولو

من آیدا کوچولو امروز ۴۶ ماهه شدم

🍁

🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁
🍁


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:35 | 7 آبان 1396 توسط آیداکوچولو

سلام این ماه یه حادثه برای خاله اتفاق افتاد که خدا روشکر بخیر گذشت و من ومامانم یه چندروزی رفتیم خونه ی خاله اینا اونجا به من خوش گذشت هرچند باران درگیر درس و کلاس بود ولی بازی و شیطنتمون سرجاش بود خلاصه یه چند روز موندیم و بر گشتیم یه روزم رفتم باغ موزه ی کتاب
واما عکسها
اول عکسای من وباران ویه روزم که رایا اومد اونجا و با هم کلی بازی کردیم وعکس هم گرفتیم

😍
😍
😍
😍

این عکسا رو خاله زینب جون ازمن و باران گرفت و طراحی کرد

😍
😍

باران همش موهای منو شونه میکرد و گل وگیره میزد و کلا لباسای مختلف تنم میکرد و خلاصه فشن تایم داشتیم

وعکسای من در باغ موزه ی کتاب

😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍

وبازی کردنام تو خونه
😍
😍

کوچه ی خاله اینا کلی گربه داشت که هروقت می رفتیم بیرون باهاشون بازی می کردیم
😍
😍

این عکس رو مامانی روز جهانی کودک ازم گرفت

یه روزم رفتم تاب سر سره

وعکس با انگری بردها

واینم عکس روزی که از تهران برمی گشتیم


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:36 | شنبه 6 آبان 1396 توسط آیداکوچولو

من آیدا کوچولو امروز ۴۵ ماهه شدم
وچون با دختر دائی و دختر خالم بودم کلا به فکر بازی و شیطنت بودم وحوصله ی عکس گرفتن نداشتم و این چندتا رو هم مامانی به سختی گرفت و کلی هم اخم کردم واسه بعضیاش

😍
😍
۴۵ماهگی😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:04 | جمعه 7 مهر 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من اومدم
این ماه خیلی خوش گذشت بخش عمده ایش رو مسافرت بودم و پیش بارانی؛از صبح تا شب با بارانی انواع بازیها رو می کردیم تاب بازی خاله بازی کتاب می خوندیم و خلاصه همش با همدیگه بودیم و خیلی به من خوش گذشت یکی دوروزش سوگند هم بود با هم تئاتر رفتیم ومن بار اولم بود که می رفتم یه شب رفتیم دلفیناریوم برج میلاد که خیلی باحال بود پارک لی لی پوت رفتیم و دو روز هم رفتیم دماوند و دو سه روز هم رفتیم ویلای خاله اینا کلا خیلی خیلی به من خوش گذشت هر چند یه سرمای کوچولو هم خوردم؛وقتی برگشتیم خیلی دلتنگ باران بودم اینقدر که دو روز تب کردم
واما عکس ها
اولین عکسها وقتی سوگند هم بود و عکسهای تئاتر رفتن و بازی هامون

😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍

عکسهای دلفیناریوم
😍
😍
😍

عکسهای پارک لی لی پوت
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍

عکسهای ویلای خاله اینا
من و داداش وبارانی😍
😍
ویلا😍
ویلا😍
😍😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
عکسهای دماوند
دماوند😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍

یه روز باران لباس های سنتیش رو آورد و دوتایی پوشیدیم و عکس گرفتیم
😍
😍

اینجام با دایی علی عکس گرفتیم

وبازم من و بارانی
😍
😍

واین پروانه ی زیبا که می نشست روی صورت و موهای من و بارانی

واین عکس رو هم تو مسیر برگشت گرفتم

وعکس کادوها و سوغاتی هایی که خاله جون عزیز جون خاله زینب و زندایی شهلا برام گرفتن

هدیه و سوغات

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:22 | 2 مهر 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۴۴ ماهه شدم

😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍
😍

مامان نوشت:جان منی؛ از این عزیزترنمی شود...


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:35 | سه شنبه 7 شهريور 1396 توسط آیداکوچولو

سلام
من آیدای خیال پرداز و دوست داشتنی ومهربون و خوش اخلاق اومدم؛این ماه یه بازی باحال اختراع کردم از مامان وبابا وداداشی می خوام که چشماشون رو ببندن و بغلشون رو باز کنن و بعد میگم صبر کنید ببینید کدومتون رو انتخاب می کنم بعد می دوم و همیشه فقط میرم بغل مامانیم😉

هروقت می خوام برم گردش یا پارک قبل از رفتن میگم من حتمایه دوست خوب پیدا می کنم و جالبه که همیشه هم این اتفاق میفته و من همیشه یه دوست خوب پیدا میکنم

واتفاقات این ماه به روایت تصاویر
اولین عکسها مربوط به یه روز خوبه که با دوستامون رفتیم گردش از صبح رفتیم و تا عصر موندیم و حسابی با بچه ها بازی کردیم
من و آوا و دینا ورضا کوچولو وآبجی زهرا

ترنم گلی هم جاش حسابی خالی بود

😍

😍

😍

😍

😍

😍


یه روز دیگه هم با آوا اینا قرا گذاشتیم ورفتیم پارک وکلی خوش گذروندیم

😍

😍


یه روز خوب دیگه هم خودمون رفتیم دل طبیعت و رودخونه ی زیبا

😍

😍

😍


اون روز من یه دوست خوب پیدا کردم که اسمش سلوابود و اهل زاهدان بود و کلی با هم بازی کردیم

😍

😍

😍

😍


یه روز خوب خاله اینا اومدن و کلی از اومدنشون خوشحال شدیم و این لباس صورتی که تنمه کادوی خاله جونه

😍


وفردای همون روز رفتیم پارک وخوش گدروندیم رایا هم به ما ملحق شد

😍

😍

😍


یه شب رفتیم باغ رستوران و یه پیشی ناز اومده بود پیش تخت ما

😍


اینجا داشتم بازی می کردم وکتاب می خوندم

اینجام آماده شده بودم برم مهمونی

من وداداشیم

اینجام رفته بودم بام و خورشید رو تو دستام نگه داشته بودم

یه روزم رفتیم دریاچه و من و بابام قایق سوار سدیم

😍

😍


ویه بار دیگه عکس من در کانال نی نی وبلاگ قرار گرفت

😍این عکسام مال یه روزه که رفتم پارک با روشا خانم دوست شدم

من و روشا

😍

پارک

😍

پارک

😍

پارک

😍

 

پارک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:43 | پنجشنبه 2 شهريور 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من امروز ۴۳ ماهه شدم وتصمیم گرفتم عکس هاییاد بودم رو با لباس تولد یک سالگیم بندازم


😍







۴۳ماهگی

😍



وجودی آبوت و بابالنگ دراز

جودی ابوت و بابا لنگ دراز
مامان نوشت:ماه من عشق یعنی خنده های شیرین تو و هندوانه های دم عصر تابستان

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:06 | شنبه 7 مرداد 1396 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه درجه ی رویا وپردازی وخیال پردازیم خیلی بالا رفته مثلا اگه یه کسی یه چیز نو بخره توضیح میدم که منم شبیه این داشتم یا اگه یه جای قشنگ برم توضیح میدم که مدرسه ی ما هم این شکلیه و پارک و رود خونه داره ودائم از دوستام صحبت می کنم؛این ماه سوره ی ناس رو حفظ شدم و یه عروسک جایزه گرفتم که اسمش رو گلدونه گذاشتم؛یه سری فعل ها رو گاهی خیلی جالب میگم مثلاساخیدم کاریدم گشت کنم سوزیدم و...وحالا عکس ها
اولین عکسا مربوط به یه روزه که رفته بودیم با مادر جون فاطمه اینا رودخونه پیک نیک
 

😍
😍
😍
😍
😍من ومادرجون
😍
من ومادر جون
من ومادرجون
😍
😍
😍

😍
😍
😍
اینجا هم یه بار دیگه که خودمون رفتیم گردش
😍
😍

یه روز که رفتیم شهر بازی و اونجا اتفاقی آوا رو دیدیم
😍

یه روز خوب که بارانی و خاله جون اومدن پیشمون
😍
😍

یه شب که شام با سوگند اینا رفتیم پارک
😍

یه روز قشنگ تیر ماهی که بارون قشنگی بارید

یه روز که رفتم حموم ومامانم وانم رو پر از گلبرگای رز کرد

کمک مامانیم آلبالو هسته کردم

یه روز بعد از خوردن ماکارانی غذای مورد علاقم

یه روز که با سارا رفتیم گردش
😍

من وبابائیم
😍

یه روز که عزیز جونم رو برده بودیم همدان دکتر و من با این خروس خوشگل وفواره عکس گرفتم
😍

همدان این برگه ی تبلیغاتی رودادن بهمون و من تا دیدمش گفتم این من و عزیز جونم هستیم

وروز دختر
😍
وکادوهای روز دختر من

کادوهای روز دختر من

این لباس زیبا هدیه ی داداشیمه
هدیه داداشی
این عروسک خوشگل که اسمش حناست رو چند روز بعد از روز دختر ابجی هانیه و زندایی بهم هدیه دادن
حنا
من و سوگندی و دوچرخه سواری

وآیدا در خواب ناز

😍
😍
ودختر خوش تیپ
😍
دختر گوشواره آلبالویی​​​​​​


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:57 | پنجشنبه 5 مرداد 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز سه ونیم ساله شدم
شب عید فطر خونه عزیز جونم یه کیک کوچولو گرفتیم و تولد بازی کردم

وامروز یعنی ماهگردم رفتیم پارک وشهر بازی و شام و گردش


🙂


🙂


🙂

 


🙂


🙂


🙂

 


🙂


🙂
واین کفشدوزک هم کادوی سه ونیم سالگیم بود

واین کالسکه ی خوشگل هم کادوی سوگند ومامانش به مناسبت عید فطر و سه ونیم سالگیم
کالسکه
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:58 | چهارشنبه 7 تير 1396 توسط آیداکوچولو

سلام
این ماه بخش عمده ایش ماه رمضون بود ومن یکی دوبار بیشتر پارک وشهر بازی نرفتم البته مامان و بابا هر وقت فرصت کردن بیرون بردن منو ولی نه به اندازه ی همیشه منم دختر خانومی بودم وبهانه گیری نکردم

ماه رمضان با کلی شوق وذوق توی چیدن سفره ی افطاری به مامانم کمک می کردم موقع نماز هم چادر سر می کردم و کنارش نماز می خوندم
یه تکیه کلام جالب پیدا کردم (آکله بله) مامانی وبابایی وداداشی کلی باهام صحبت کردن و منم متوجه شدم که نباید هیچ کلمه ی بدی بگم ولی خوب یه جاهایی لازمه عصبانی میشم منم خوب؛واسه همین این واژه رو خودم ساختم که هیچ کس هم نمی دونه یعنی چی وموقع عصبانیت به کارش می برم 😆یه تکیه کلام دیگه هم (آقا)اینو از سوگند یاد گرفتم ولابه لای صحبتام دایم میگم آقا آقا...
تا الان رسالتم منقرض کردن نسل دستمال کاغذی توی خونه بود که جدیدا صابون مایع هم بهش اضافه شده دایم پای شیر ابم و دارم دستم رو میشورم و صابون مایع میریزم
واما عکسها
اولیش دارم نماز می خونم ماه رمضون همه ی نماز ها رو کنار مامانم ایستادم وخوندم

اینجا هم کنار دایی علی دارم نماز می خونم

واینجا چادر مامانی رو پوشیدم ونماز می خونم

وبرای بار دوم عکسم در کانال نی نی وبلاگی ها قرار گرفت

نی نی وبلاگی

وحالا چند تا از علاقمندی های من اولیش از این اسباب بازی های دینگ دینگی

 عابربانک

 بالای مانع

فروشگاه وسبدسواری

اینجا من و سوگندی خونه ی عزیزجونم

 اینجا دارم جارو می زنم

تو گلخونه ی عزیز جونم

در حال سه چرخه بازی با دمپایی وعینک برعکس

یه روز صبح بیدار شدم واینجوری به قول خودم تیپ تیپ زدم

درحال خواب کردن سارا

من و تلم

یه روز صبح وپارک وبازی
پارک
یه روز دیگه رفتیم پارک و من کلی بازی کردم و دوتا دوست هم پیدا کردم به اسمهای اسرا و پرناز
من ودوستام
من وپرناز بالای صخره ی بازی
من وپرناز
توی پارک و چرخ وفلک ماشینی
پارک
پارک
پارک
پارک
پارک
چرخ وفلک
چرخ وفلک
چرخ وفلک
چرخ وفلک
دیگه کم کم دارم به سه ونیم سالگی میرسم😇


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:31 | جمعه 2 تير 1396 توسط آیداکوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ