مسافرکوچولو
من آیدا کوچولو هستم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

   آیدای زیبا

 

                                                                                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط آیداکوچولو

سلام

من آیدا کوچولو امروز ۳۱ ماهه شدم

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

۳۱ماهگی

 ۳۱ماهگی

 مامان نوشت:تو فصل پنجم منی......فصل عشق!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:55 | پنجشنبه 7 مرداد 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من اومدم

این ماه یهو یه علاقه ی خاصی پیدا کردم به حرف"ر"هر کلمه ای که توش ر داره ر رو تکرارش می کنم مثلا فرررررررردا اینجوری؛کلمه هم که نباشه هی میگم "رررررررررر"

هرروز عصر میریم پیاده روی واسب یا دلفین سواری هم می کنم توی مسیر گربه گنجشک مورچه وهر موجودی که ببینم باهاشون چاق سلامتی می کنم یه مغازه تو مسیرمونه که ماهی قزل آلا می فروشه بعضیاشون تو یه جای شیشه ایه کلی هم میرم با اونا تعریف می کنم

وقتی مامانی رو عصبانی می کنم سریع بهش می گم مامانی بخند اصلا اهل لج وقهر وگریه نیستم وهر چی بزرگتر میشم ازین چیزا فاصله می گیرم ولی همچنان دختر خرابکاری هستم وهمه چیز رو خراب می کنم اصلا با هیچ چیز درست بازی نمی کنم دستام رو هم دائم دهنم می کنم وهمه ی وسایلم رو!!!

این ماه یه چند روزی رفتیم تهران ودوسه روزشم رفتیم ویلای باران اینا نزدیک دماوند که بهم خوش گذشت وکلی بازی وآب بازی کردم با بارانی که عکساش رو می زارم

واما بقیه ی ماجرا به روایت تصاویر

در ابتدا این گل زیبا تقدیم به شما دوستای گلم

گل

این کلبه رو داداشی برای تولدم گرفته بود اون موقع خیلی توجهی بهش نکردم این اواخر خیلی با چادر خونه بازی می کردم ومامانیم فکر کرد که دوباره برپاش کنه واینبار خیلی برام جذابه

کلبه

این کالسکه کادوی 2/5سالگیم بود اولین شب پیش خودم خوابوندمش

کالسکه

ودرحال بازی با سرویس چای خوری که هدیه ی عید فطرم بود

چای خوری

من وسوگندی شب عید فطر کنار عزیز جونم که دارن دعا می خونن

عیدفطر

یه شب تابستونی که رفته بودیم پیک نیک

پیک نیک

وبدون شرح

بدون شرح

من که دارم با آب پاش کوچولوم که عزیز برام گرفتن گل آب میدم

آب پاشم

این عکس رو مامانیم از بخشی از ریخت وپاشای من تو خونه درست کرده

ریخت وپاش

واین دلفین زیبا جایگزین اسب دینگ دینگی شده مامانم به این نتیجه رسیده که اگه یه دونه از این اسباب بازیا بخره به صرفه تره

دلفین

این شیر روشوئیمونه اولین شیر آبی که یاد گرفتم بازش کنم وروزی صدبار میرم دست وصورتم رو باهاش می شورم 

شیرآب

سوغاتی هائی که بارانی برام از یونان آورده

سوغاتی

باغ باران اینا

باغ

آب بازی توی باغ

آب بازی

آب بازی

گردش

گردش

گردش

گردش

گردش

گردش

آب بازی

باغ

اسم این دختر ناز دلسا بود که باهاش دوست شدم

آیداودلسا

 من ودلسا وباران در حال آب بازی

آب بازی

آب بازی

من دوست دارم عینکم رو برعکس بزنم

عینک

اینجا کنار حوض دارم ریلکس می کنم

ریلکسیشن

 وآیدای شیطون ،اینقدر این کارو کردم تا خوردم زمین

شیطونی

آب بازی

آب بازی

ومن وآبجی هانیه که خیلی دوستش دارم

من وآبجی هانیه

من وبارانی از سان روف ماشین عمو محسن

سان روف

اینجام با آجی بارانم لباس ست پوشیده بودیم بریم مهمونی

لباس ست

یه روز رفتیم پارک اندیشه

پارک اندیشه

پارک اندیشه

اینجا بارانی داره موهام رو می بافه

پارک اندیشه

این سلفی رو بارانی گرفته

سلفی

تاب وسرسره بازی هم کردیم

تاب وسرسره

وجشن تولد سارینای زیبا نوه ی عموی مامانیم

جشن تولد

جشن تولد

جگر گوشه ام

مامان نوشت:چه خوب که کنار تو هست، کنار توتنها نقطه ی عالم است که حال من انگارخوب می شود...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:17 | سه شنبه 5 مرداد 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز 30 ماهه شدم

واینم من در2/5سالگیلبخند

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

30ماهگی

 30ماهگی

30ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:50 | دوشنبه 7 تير 1395 توسط آیداکوچولو

سلام ونماز وروزه هاتون قبول باشه لطفا توی این شب وروزهای عزیز برای ما هم دعا کنید

هرروز که می گذره خانوم تر ومستقل تر میشم همچنان یه مقدار بی ترمز وسر به هوام وکارای خطرناک انجام میدم وسواس شدم به لباسهام البته این وسواس شامل دست ووسیله دهن کردن وبه هر جائی مالیدن خودم وکروکثیف شدن نمیشه فقط دائم گیر میدم که شلوارم یا لباسم باید عوض بشه 

دوتا صفت"خوشدل ومرهبان"رو خیلی زیاد وبرای همه چیز به کار می برم حتی برای لواشک!!!

هرچهارتادندون آسیاب دومم کامل شدن یکیشون سمت راست پائین خیلی اذیتم کرد تا درومد الان 20 عدد مروارید زیبا دارم که باید خیلی مواظبشون باشم

آموزش رنگها همچنان بی نتیجه موند مامانیم کم کم به این نتیجه رسید که شاید در مورد من هنوز وقتش نشده ودیگه زیاد سخت نمی گیره هر چند دایم توی صحبتاش همه چیزو با رنگش میگه مثلا آسمون آبی خورشید زرد گل قرمز جوراب سفید و...

دائم میگم خودم خودم ،خودم بپوشم خودم درارم خودم غذا بخورم خودم برم و...توی خیابون اصلا به مامان وبابام دستم رو نمیدم به هر سکو یا پله ای برسم باید ازش بالا برم واز روش بیام پله هم که ببینم که باید حتما ازش بالا وپائین برم؛توی خیابون همه ی جاهائی که رفتیم رو یادمه؛ یادمه از کدوم عابربانک پول برداشت کردیم یادمه از کدوم مغازه پفیلا وپاستیل وبستنی خریدیم ، مسیر رفتن به اسب دینگ دینگی رو از نیمه ی راه به بعد بلدم مسیر خونمون رو از یه جائی به بعد دقیق بلدم کلا این چیزا خوب یادم می مونه.

وحالا عکس ها

اول عکس من واسب تک شاخم سر گرمی هرروز من اینه که برم سوارش بشم وخیلی هم دوستش دارم

من واسب نازم

ودوم اولین کارتونی که بهش علاقمند شدم من کارتون توپولوها رو خیلی دوست دارم واینم شیوه ی کارتون دیدن من

کارتون توپولوها

بعد از پایان امتحانات داداشیم یه روز با مهمونامون رفتیم پیک نیک با وجودی که خرداد بود ولی سرد بود دل طبیعت

گردش

گردش

گردش

گردش

درحال آش رشته خوردن جاتون خالی

گردش

من ودائی وسوگندی بادبادک هوا کردیم

گردش

گردش

من وسوگندی

گردش

من وبابائیم

گردش

من ویه نوارکاست قدیمی

نوستالژی

من بستنی دوست دارم

بستنی

 یه روز پارک بانوان

گردش

گردش

من ودینا

شهر بازی

شهربازی

 یه روز رفته بودیم خاله مریم دختر خاله ی بابائیم که واسه حامدپسرشون جشن گرفته بودن  مامان وبابای حامد براش یه دو چرخه هدیه گرفته بودن من دائم سوارش بودم البته کلی هم نانای کردم و کلی هم بادکنک بازی

دوچرخه

مهمونی

 قبلا دو بسته مداد رنگی داشتم که اصلا معلوم نشد چی شدن ایندفعه مامانیم برام یه دفتر نقاشی ویه مدادرنگی گرفت فقط دیگه بهم نمیده همین طوری، هروقت خودش وقت داشته باشه میاره ومن نقاشی می کشم وبعدش جمعش می کنه وداره همه ی تلاشش رو می کنه بلکه من رنگها یاد بگیرم

نقاشی

 یه مجسمه ی رفتگر هستش که من بهش میگم عمو جعفر هر وقت از کنارش ردبشیم بهش خسته نباشید میگم وبوسش می کنم ونازش می کنم

عموجعفر

وآیدا کوچولوی عکاس

آیداعکاس باشی

  وماجرای این عکس:این عکس روز 11 ماه رمضونه که باباجونم شب قبلش رو شب کار بود صبح که اومد با شنیدن صدای پاش بیدار شدم وپریدم بغلش بابائی هم همون جوری منو برد پارک وگردش وتاب وسرسره با وجودی که خیلی خسته بودلبخندازت یه دنیا ممنونم بابائی مهربونمقلب

تاب سرسر

وتابستان شاد وخوبی را برایتان آرزومندم

تقویم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:25 | سه شنبه 1 تير 1395 توسط آیداکوچولو

 سلام من آیدا کوچولو امروز29 ماهه شدم

29 سالگی

29ماهگی

29ماهگی

29ماهگی

29ماهگی

29ماهگی

 29 ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:38 | جمعه 7 خرداد 1395 توسط آیداکوچولو

سلام اول یه اتفاق بامزه بگم یه روز داشتم با داداشی لوگو بازی می کردم که داداش ازم خواست یه تکه رو بهش بدم منم گفتم "داداش صبر کن دندون رو جیگر بذارالان میدمشنیشخندویه شیرین زبونی دیگه؛داداشیم درساش خیلی سنگینه واصولا در اتاقش بستست وقتی در می زنم وباز نمی کنه با یه روشی وادارش می کنم باز کنه مثلا"داداشی جونم میشه اگه زحمتی نیست درو برام باز کنی"خوب مشخصه که در مقابل این جمله نمی تونه مقاومت کنه ومیرم وکلی اذیتش می کنماز خود راضیموقع صحبت کردن دستام وسرم رو خیلی تکون تکون میدم

این ماه من یه بیماری بد گرفتم خیلی بد تب درد بدن وسرفه هاش شدید و...مامانیم تصمیم داشت تحت هیچ شرایطی بهم آنتی بیوتیک نده ولی اینبار مجبور شد از ترس تب شدید بهم آنتی بیوتیک داد وبهتر شدم، 3 شبانه روز فقط مدت کوتاهی بغل مامانیم می تونستم بخوابم وهمش درد داشتم اصلا نمی تونستم رو زمین آروم بگیرم وغذا هم اصلا نمی خوردم یاخیلی کم که اونم می اوردم بالا،بلافاصله بعد از مصرف دارو آروم شدم وتونستم هم صبح وهم بعدازظهر با آرامش بخوابم واز فرداش هم کم کم بهتر شدم.

معمولا دندونای آسیاب دوم اول پائین در میان بعد دوتای بالامال من چپ بالا راست پائین دراومدن حالام راست بالا چپ پائین دارن کامل میشن ضربدری

این ماه هوا خوبه وهمه جا قشنگ واز اونجائی که گرما وماه مبارک رمضان در پیشه مامانی وباباییم سعی کردن زیاد منو ببرن گردش وپارک وتاب تاب سرسر

یه مقدار وسواسی شدم کافیه یه قطره آب به لباسم بخوره باید حتما عوضش بکنم،اصلا بعد از ظهرا دیگه نمی خوابم صبحم 8یا8/30بیدار میشم در عوض شبها رو زودتر می خوابم همچنان بد غذا هستم واذیت می کنم موقع غذا خوردن ولی میوه دوست دارم خصوصا گوجه سبزخوشمزههمچنان به شیر لب نمی زنم ولی ماست ودوغ دوست دارم از اونجائی که فرنی دوست دارم وتنها روشی که مامان بتونه بهم شیر وعسل رو بخورونه فرنی هستش هر روز صبح برام درست می کنه وعلاوه بر آرد برنج ،سبوس وکنجد هم اضافه می کنه تا مقوی بشه وبه این صورت شیر هم خورده باشم

تقریبا هر روز باید برم سوار اسب دینگ دینگی بشم خیلی دوستش دارم 

آموزش رنگها کاملا بی نتیجه بود تلاش مامانی وداداشی هیچ نتیجه ای تا حالا نداده ودریغ از یه رنگ که یاد گرفته باشم درعوض طبع شعر دارم مثلا یکی از شعرام"حیاط ما گل داره گل های خوشگل داره"یا مامان من مهربونه منو ددری می بره"اینا رو کاملا آهنگین خوندم کلا طول روز باخودم شعر هائی رو که از حفظم مرتب زمزمه می کنم

واما عکسها

اولین عکس عروسک قشنگی که خاله مریم واسم هدیه آورد وآب می خوره وگلاب به روتون جیش میکنه ومن اسمش رو سارا گذاشتم

عروسک قشنگم

یه روز که با دوستامون رفته بودیم پارک بانوان

پارک بانوان

پارک بانوان

واینجا هم دسته جمعی با بچه ها(دینا،سارینا وامین؛ترنم،متین ومن)

دسته جمعی

من وترنم وقاصدکامون

من وترنم

اینجا هم آیدای مریض سوار کول بابائی

آیدا ی بی حال

اولین باری که بعد از 3 شبانه روز با آرامش خوابیدم

خواب ارام

ودوسه روز بعد که سرحال شدم

آیداسرحال

یک مجموعه عکس از یک روز زیبای اردیبهشتی در روستای زیبای مانیزان

گردش

یک روز زیبای اردیبهشتی

 قاصدک من

یک روز زیبای اردیبهشتی

یک روز زیبای اردیبهشتی

یک روز زیبای اردیبهشتی

یک روز زیبای اردیبهشتی

من وثنا کوچولو

من وثنا جان

من وثنا جان

من وثنا وزهرا ومبینا وسوگندسوار درخت

درخت سواری

با بچه ها کنار رودخونه

بچه های خوب

وآیدا وپیشی

من وپیشی

واینجا هم من و مامانیم ویه منظره ی معرکه از کوه وگندمزار وابر وآسمون

من ومامانم

یه غروب بهاری پارک وتاب وپفیلا وبلال وسرسره

بلال وتاب

سرسره وپفیلا

تاب بازی

من 24اردیبهشت ماه برای اولین بار رفتم سینما به صرف 50 کیلو آلبالو ولی دوست نداشتم وبعد از نیم ساعت با مامانیم اومدیم خونه

اینجا آماده شدم که برم

دخترخوش تیپ

دخترخوش تیپ

 دخترخوش تیپ من

آپارات

 

سینما

بعدش که اومدیم بیرون رفتم روی این گیوه ها وباهاشون عکس گرفتم

گیوه ومن

این عمو رفتگر یه جائی توی مرکز شهره من هر وقت میرم بیرون حتما میرم پیشش وبهش خسته نباشید میگم ونازش می کنم

من وعمورفتگر

یه روز عصر که داشتم رو بالکن عزیز گلا رو آب می دادم

یه روز عصر

ودر حال گوشت کوبیده کوبیدن

گوشت کوبیده

جشنواره ی غذا به نفع نیازمندان که با سوگندی رفتیم ولی خیلی شلوغ بود اومدیم پیش این اسب ها توی پارک

جشنواره

ویه پیک نیک دیگه

گردش

گردش

جشن نیمه ی شعبان که طبق روال هر سال شیرینی پخش کردم

نیمه شعبان

جشن نیمه ی شعبان

توبخند

مامان نوشت:جای همه گلهای جهانم تو بخند...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:14 | دوشنبه 3 خرداد 1395 توسط آیداکوچولو

 

سلام من آیدا کوچولو امروز 28 ماهه شدم رفتم گردش وبرای اولین بار سوار چرخ وفلک شدملبخند

28ماهگی

28ماهگی

28ماهکی

28ماهگی

28ماهگی

یه اتفاق خوب ومهم هم همزمان با 28 ماهگیم افتاد من با پوشک خداحافظی کردم

روز شنبه عصر رفتیم یه دستشوئی کوچولو خریدیم ومامانیم دیگه پوشکم نکرد وازم خواست که توی دستشوئیم جیش کنم ومن به راحتی پدیرفتم از موقع نوزادیم هیچوقت شبها جیس نمی کردم برای شب که خیال مامانم از خیلی قبل تر راحت بود روز هم که حل شد وماجرای همراهی 28 ماهه ی من ومولفیکس به پایان رسید مامانیم 28 ماهگی رو انتخاب کرد تا هم هوا گرمتر بشه وهم با گرفته شدنم از شیر فاصله بیفته واینکه از نظر علمی اعصاب مثانه در 28 ماهگی به تکامل می رسند 

خوب دیگه از این مرحله هم شکر خدا به سلامتی گذشتمفرشتهفرشته

وامروز یه کیک کوچولو به هردو مناسبت گرفتیم

اینم کیکم

کیک

خودم وکیکم

جشنخودم وکیکم

من وسوگند شمع رو فوت کردیم

فوت

هدیه هام که مامانی وبابائی وداداشی خونه سازی گرفتن سوگندی شرت وجوجه وعزیزجونم وجه نقد

خونه سازی

هدیه

اولین شب وقتی رو دستشوئیم نشستم البته با پتو

اولین شب

البته عروسکام هم استفاده می کنن

عروسکام

 باقی مانده از آخرین بسته مولفیکس که انداختم هوا

بای بای پوشک

 آخرین پوشک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:54 | سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من اومدم

این ماه یه بخشیش که تعطیلات عید بود وخوب بود یه کوچولو بعد از تعطیلات سرما خوردم که خدا رو شکر زود خوب شدم. توی ایام عید از زبون بارانی به مامانیم می گفتم"خاله آرزو"وبه بابائیم می گفتم "عموحسین"

توی همه ی روزائی که ماهی قرمزا مهمون خونمون بودن یه سوال خیلی مهم داشتم که این ماهی ها بالاخره کی می خوان از حموم دربیان؟؟!!

علاقم به لگو بازی خیلی زیاد شده ودائم باهاش سرگرمم و اغلب اوقات هواپیمائی می سازم که قراره همگی باهاش بریم مشهدفرشتههمچنان هیچ علاقه ای به کارتون یا تلویزیون ندارم که مامانیم از این بابت خیلیم خوشحاله

لج کردن وجیغ جیغ وقهر رو خدا رو شکر کلا گذاشتم کنار واگه این دست دهن کردن و چیز میز دهن کردن رو هم کنار بذارم وغذام رو هم خوب بخورم دیگه میشم یه عسل خانوم تمام عیارقلباین ماه اولین دندون آسیاب دومم کامل شد ویکی دیگه هم تازه داره جیک می زنههوراآش رشته و ماکارانی تنها غذاهای مورد علاقم هستن ؛رشته ی خشک وماکارانی خشک خیلی دوست دارم!!!

خیلی دوست دارم کلمات واصطلاحات قلمبه سلمبه توی حرف زدنام بکار ببرم

ایام عید خاله داشت به بارانی یه سوره قران یاد می داد 2 آیه 2 آیه باهاش تمرین می کرد چون خیلی تکرار کرده بود منم یاد گرفته بودم "والعادیات ضبحا فاالموریات قدحا"رو قشنگ تکرار می کردم واسه همین مامانیم تصمیم گرفت سوره ی توحید وکوثر رو کم کم بهم یاد بده فعلا سه آیه سوره توحید رو یاد گرفتم یه چند تا کلیپ شعر نوروز وحاجی فیروز مامانیم داشت که شعرای همشون رو جسته گریخته حفظ کردم

واما عکسها 

مدل خوابیدن من دم صبح

لالا

اینجا یه شب بعد از 12 شبه که حاظر نبودم برم سرجام بخوابم واصرار داشتم رو چرخم بخوابم

سه چرخه

وقتی دارم با لگو هام برج می سازم

لگوبازی

اینجام این ساختمونا رو ساختم ودارم به مامانیم نشون میدم

لوگوبازی

یه روز داشتم رو کتاب قصم نقاشی می کشیدم که نمی دونم چرا مامانیم از این کارم عصبانی شد وکتابم رو گرفت واین خط خطی رو جلدش براش جالب بود اول اسمم به انگلیسی که خودم کشیدمش یا بهتره بگم نوشتمش!

 A

من وبابائیم تو آشپزخونه

من وبابام

اینجا روز دربی بودش که همه فوتبال می دیدن ومن برای ستاره تولد گرفته بودم وداشتم عکس از تولد می گرفتم

تولدستاره

اینجا یه شبه که مهمون داشتیم بعد از رفتنشون دارم کمک میدم با دوتا دست 3 تا فنجون بلند کردم

کمک

روز پدر(بابائی عزیز ومهربونم روزت مبارک)

روزپدر

روز پدر مامانیم غذای مورد علاقه ی بابائیم رو درست کرده بود ومنم مثلا داشتم عکس می گرفتم با گوشیم

نهار روز پدر

روز اول اردیبهشت پارک صلح ملل

گردش

گردش

گردش

گردش

گردش

گردش

گردش

من وخورشید ومامانیمفرشته

من وخورشید ومامانیم

وقتی می خواستیم برگردیم ماه شب سیزده رجب داشت طلوع می کرد

ماه شب سیزده رجب

خواب یه فرشته بغل مامانیشفرشته

خواب یک فرشته

ویه سلفی خونوادگی

سلفی

من وداداشیم

مامان نوشت:لبخند بزنید همواره

به آن بهشتی ترین نسیم سپرده ام همواره نوازشتان کند...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:28 | پنجشنبه 19 فروردين 1395 توسط آیداکوچولو

سلام سال نو بازم مبارک

امسال چهارشنبه سوری سوگند اینا پیش ما بودن آتیش روشن کردیم واز این آبشارها هم روشن کردیم برای عید خاله جونم اینا هم اومدن وبابودنشون به ما خیلی خوش گذشت وخیلی خوب بود شب عید جاتون خالی سبزی پلو ماهی وکوکوسبزی خوردیم آتیش وآبشار روشن کردیم وگفتیم وخندیدیم وصبح زود بیدار شدیم وکنار سفره ی هفت سین نشستیم ودعا کردیم و سال نو روتحویل گرفتیم وکلی هم عیدی گرفتیم خلاصه عید دیدنی رفتیم ویه روزم مهمون عمو محسن بودیم ورفتیم باغ رستوران، خلاصه تولد سوگندی رو هم توی عید گرفتیم وفردای تولدش خاله اینا رفتن ودائی علی اینا اومدن ویه کم پیشمون موندن ؛چون داداشیم کنکور داره امسال مسافرت نرفتیم ایام عید هوا حسابی سرد شده بود ولی از دیشب دیگه برف بارید وامروزم 13 به در خیلی سردی بود وبابائیم هم تا ساعت 3 سر کار بود واسه همین عصری یه سر کوچولو رفتیم بیرون واومدیم؛واما عکس ها

شب چهارشنبه سوری

4شنبه سوری

شب عید

آتیش بازی

شب عید

هفت سین ما؛مامانیم اول هفت سین رو روی پیشخون آشپزخونه گذاشت تا موش کوچولو نره سراغش وصبح روز عید آوردش روی میز

هفت سین ما

این دوتا سبزه ویژه ی من وداداشیمه که عزیز جونم برامون سبز کرده

سبزه

من وهفت سین

من وهفت سین

بازم من وهفت سین

من وهفت سین

وبازم من وهفت سین

من وهفت سین

من وبارانی

من وبارانیز

من وسوگندی

من وسوگندی

من وداداشیم

من وداداشیم

عکس دسته جمعی

عکس دسته جمعی

باغ رستوران

باغ رستوران

سلفی در رستوران(مامانم مونوپاد نداشت واسه همین خودش وبابا وداداش نیفتادنخیال باطل)

سلفی

اونجا یه حوض بود که همش لبش بودم ویکی باید مراقبم می بودوحاضر نبودم از کنارش برم

حوض

تولد سوگندی

تولدسوگندی

دارم انگشت کیکی می خورم

انگشت کیکی

دارم با سوگندی می رقصم

نانای

روزمادر که هدیه بردم واسه ی عزیزجونم

روزمادر

12فروردین رفتیم ماهی هامون رو انداختیم دریاچه

خداحافظی با ماهی ها

خداحافظی با ماهی هام

خداحافظی با ماهی ها

بعدشم با وجودی که هوا خیلی سرد بود رفتیم تاب سرسره

سرسره

تاب

و13 به در

13 به در

13 به در

13 به در

13 به در

وپایان تعطیلات عید با چای داغ 13 به در

چای

وتقویم من

تقویم من

واما بحث شیرین عیدی ها

این سه چرخه ی زیبا رو داداشیم برام عیدی گرفت

سه چرخه ی من

این پلاک اسمم رو مامانی وبابائیم برام عیدی گرفتن

عیدی

دائی علی اینا تولدم نتونستن بیان؛ عید که اومدن این دستبند رو بهم هدیه ی تولد دادن

کادوی تولد

این کیف وگیره و کش سر وقاب زیبا رو خاله جون برام عیدی گرفتن

عیدی

600000تومن هم عیدی نقدی گرفتم که 250000 تومنش رو خاله جون بهم دادن

این بود داستان نوروز 95 ما؛برایتان سال پر از اتفاق های خوب وشاد آرزومندیملبخند



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:24 | جمعه 13 فروردين 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

من آیدا کوچولو امروز 27 ماهه شدم

27ماهگی

27ماهگی

27ماهگی

27ماهگی

 27ماهگی

27ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:00 | شنبه 7 فروردين 1395 توسط آیداکوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ