مسافرکوچولو
مسافرکوچولو
من آیدا کوچولو هستم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

   آیدای زیبا

 

                                                                                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط آیداکوچولو

سلام من امروز ۴۳ ماهه شدم وتصمیم گرفتم عکس هاییاد بودم رو با لباس تولد یک سالگیم بندازم


😍







۴۳ماهگی

😍



وجودی آبوت و بابالنگ دراز

جودی ابوت و بابا لنگ دراز
مامان نوشت:ماه من عشق یعنی خنده های شیرین تو و هندوانه های دم عصر تابستان

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:06 | شنبه 7 مرداد 1396 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه درجه ی رویا وپردازی وخیال پردازیم خیلی بالا رفته مثلا اگه یه کسی یه چیز نو بخره توضیح میدم که منم شبیه این داشتم یا اگه یه جای قشنگ برم توضیح میدم که مدرسه ی ما هم این شکلیه و پارک و رود خونه داره ودائم از دوستام صحبت می کنم؛این ماه سوره ی ناس رو حفظ شدم و یه عروسک جایزه گرفتم که اسمش رو گلدونه گذاشتم؛یه سری فعل ها رو گاهی خیلی جالب میگم مثلاساخیدم کاریدم گشت کنم سوزیدم و...وحالا عکس ها
اولین عکسا مربوط به یه روزه که رفته بودیم با مادر جون فاطمه اینا رودخونه پیک نیک
 

😍
😍
😍
😍
😍من ومادرجون
😍
من ومادر جون
من ومادرجون
😍
😍
😍

😍
😍
😍
اینجا هم یه بار دیگه که خودمون رفتیم گردش
😍
😍

یه روز که رفتیم شهر بازی و اونجا اتفاقی آوا رو دیدیم
😍

یه روز خوب که بارانی و خاله جون اومدن پیشمون
😍
😍

یه شب که شام با سوگند اینا رفتیم پارک
😍

یه روز قشنگ تیر ماهی که بارون قشنگی بارید

یه روز که رفتم حموم ومامانم وانم رو پر از گلبرگای رز کرد

کمک مامانیم آلبالو هسته کردم

یه روز بعد از خوردن ماکارانی غذای مورد علاقم

یه روز که با سارا رفتیم گردش
😍

من وبابائیم
😍

یه روز که عزیز جونم رو برده بودیم همدان دکتر و من با این خروس خوشگل وفواره عکس گرفتم
😍

همدان این برگه ی تبلیغاتی رودادن بهمون و من تا دیدمش گفتم این من و عزیز جونم هستیم

وروز دختر
😍
وکادوهای روز دختر من

کادوهای روز دختر من

این لباس زیبا هدیه ی داداشیمه
هدیه داداشی
این عروسک خوشگل که اسمش حناست رو چند روز بعد از روز دختر ابجی هانیه و زندایی بهم هدیه دادن
حنا
من و سوگندی و دوچرخه سواری

وآیدا در خواب ناز

😍
😍
ودختر خوش تیپ
😍
دختر گوشواره آلبالویی​​​​​​


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:57 | پنجشنبه 5 مرداد 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز سه ونیم ساله شدم
شب عید فطر خونه عزیز جونم یه کیک کوچولو گرفتیم و تولد بازی کردم

وامروز یعنی ماهگردم رفتیم پارک وشهر بازی و شام و گردش


🙂


🙂


🙂

 


🙂


🙂


🙂

 


🙂


🙂
واین کفشدوزک هم کادوی سه ونیم سالگیم بود

واین کالسکه ی خوشگل هم کادوی سوگند ومامانش به مناسبت عید فطر و سه ونیم سالگیم
کالسکه
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:58 | چهارشنبه 7 تير 1396 توسط آیداکوچولو

سلام
این ماه بخش عمده ایش ماه رمضون بود ومن یکی دوبار بیشتر پارک وشهر بازی نرفتم البته مامان و بابا هر وقت فرصت کردن بیرون بردن منو ولی نه به اندازه ی همیشه منم دختر خانومی بودم وبهانه گیری نکردم

ماه رمضان با کلی شوق وذوق توی چیدن سفره ی افطاری به مامانم کمک می کردم موقع نماز هم چادر سر می کردم و کنارش نماز می خوندم
یه تکیه کلام جالب پیدا کردم (آکله بله) مامانی وبابایی وداداشی کلی باهام صحبت کردن و منم متوجه شدم که نباید هیچ کلمه ی بدی بگم ولی خوب یه جاهایی لازمه عصبانی میشم منم خوب؛واسه همین این واژه رو خودم ساختم که هیچ کس هم نمی دونه یعنی چی وموقع عصبانیت به کارش می برم 😆یه تکیه کلام دیگه هم (آقا)اینو از سوگند یاد گرفتم ولابه لای صحبتام دایم میگم آقا آقا...
تا الان رسالتم منقرض کردن نسل دستمال کاغذی توی خونه بود که جدیدا صابون مایع هم بهش اضافه شده دایم پای شیر ابم و دارم دستم رو میشورم و صابون مایع میریزم
واما عکسها
اولیش دارم نماز می خونم ماه رمضون همه ی نماز ها رو کنار مامانم ایستادم وخوندم

اینجا هم کنار دایی علی دارم نماز می خونم

واینجا چادر مامانی رو پوشیدم ونماز می خونم

وبرای بار دوم عکسم در کانال نی نی وبلاگی ها قرار گرفت

نی نی وبلاگی

وحالا چند تا از علاقمندی های من اولیش از این اسباب بازی های دینگ دینگی

 عابربانک

 بالای مانع

فروشگاه وسبدسواری

اینجا من و سوگندی خونه ی عزیزجونم

 اینجا دارم جارو می زنم

تو گلخونه ی عزیز جونم

در حال سه چرخه بازی با دمپایی وعینک برعکس

یه روز صبح بیدار شدم واینجوری به قول خودم تیپ تیپ زدم

درحال خواب کردن سارا

من و تلم

یه روز صبح وپارک وبازی
پارک
یه روز دیگه رفتیم پارک و من کلی بازی کردم و دوتا دوست هم پیدا کردم به اسمهای اسرا و پرناز
من ودوستام
من وپرناز بالای صخره ی بازی
من وپرناز
توی پارک و چرخ وفلک ماشینی
پارک
پارک
پارک
پارک
پارک
چرخ وفلک
چرخ وفلک
چرخ وفلک
چرخ وفلک
دیگه کم کم دارم به سه ونیم سالگی میرسم😇


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:31 | جمعه 2 تير 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۴۱ ماهه شدم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:28 | يکشنبه 7 خرداد 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من اومدم؛از اون ماه تا این ماه اتفاق جدیدی نیفتاده همین که روز به روز دختر بهتر و گل تر و خانم تر وحرف گوش کن تری میشم فرشته

وعکس ها

اول عکس انتخاباتی من که توی کافه خبر قرارگرفت


ورای دادن من ومامانی


روز رای گیری رفتیم مدرسه ومن توی حیاط کلی با بچه ها بازی کردم



وچند عکس از گردش در اردیبهشت زیبا

اردیبهشت






















ومن وثنا وسوگند

ما سه نفر
یک سفر یک روزه خاله اینا اومدن پیشمون که خیلی خوش گذشت من وبارانی بازی کردیم و گردش رفتیم
من وبارانی

شقایق
آ




توی این عکس هم من وباران وخاله زینب وداداش عرفانم وشقایق ها هستیم


یه روز رفتیم خونه ی دایی بابام ومن کلی با نوه ی نازشون که اسمش نازنینه بازی کردم وبا هم عکس هم گرفتیم

من ونازنین

یه بار که از کول بابا می کشیدم بالا برم رو کابینت

شیطنت

ومن واسب دینگ دینگیم

اسب دینگ دینگی

دوروز قبل از نیمه ی شعبان گوشم نگین دار شد

این توگردنی پروانه رو مامان وبابا وداداش به مناسبت نگین دار شدن گوشم براه هدیه گرفتن

پروانه

این گلیم زیبای کودکانه واین لباس های زیبا رو خاله برام هدیه آوردن


هدیه

یه روز که رفته بودیم باغ رستوران

باغ رستوران

باغ رستوران

وبعدازظهر همون روز با دوستامون رفتیم پارک(ترنم دینا ومن)

من وترنم ودینا

من ورضا وترنممن وترنم

وعصرها که به گل هامون اب میدم(دمپایی هام رو هم مثل همیشه برعکس پوشیدم)

گل

 وبفرمایین یه چای خوش عطر وطعم میل کنید

چایی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:18 | دوشنبه 1 خرداد 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۴۰ ماهه شدم

وعکسای امروزم

۴۰ماهگی

۴۰ماهگی

۴۰ماهگی

 ۴۰ماهگی

۴۰ماهگی

۴۰ماهگی

۴۰ماهگی

 ومن ودینا دوستای گل وگلاب

دوستای گل

ومن وآبجی زهرا

من وابجی زهرا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:25 | پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 توسط آیداکوچولو

سلام من اومدم

واما این ماه من با دو تا موضوع مهم درگیر بودم یکی اینکه دایم به مامان وبابام میگم که برای من اتاق وتخت وکمد بخرید یعنی روزی چند بار تکرار می کنم و هی میگم سوگند اتاق داره رایا اتاق داره دینا اتاق داره باران اتاق داره و...‌برای من اتاق بخرید کمد بخرید !!!ویه موضوع دیگه اصرارم برای مهدکودک وپیش دبستانی ومدرسه وحتی دانشگاه رفتنه!دایم کیفم رو می ندازم پشتم و میگم می خوام برم مدرسه ...

همچنان بد غذا هستم از شیر بیزارم ولی انواع سبزیجات ومیوه رو با کمال میل می خورم کلا گیاه خوار وخام خوارم از پایان ۳ سالگی هر چی به سمت جلو میریم  آرامتر وحرف گوش کن تر میشم واز اون جایی که مامانی من خیلی اعصاب میزونی نداره این یه حسن بزرگ محسوب میشه

واما عکس ها

برای سومین بار برای من یه بسته ی پستی ارسال شد بسته رو داداش مسعود از تهران فرستاده بود که شامل چهار تا لباس قشنگ بوداین لباس ها رو از سفر ی که ایام عید به جنوب کشور داشتن برام سوغات گرفتن

بسته پستی

این ظرف غذا رو خاله پریسا بهم هدیه داد.ظرف غذا

این عروسک خوشگل رو آبجی سما بهم هدیه داد

عروسک

یه روز رفتم پیش عموجعفر که لباس نو پوشیده واسه عید

من وعموجعفر

من ودوستم دینا یه روزش خونه خودمونه یه روزش رفته بودیم با هم مهمونی

من ودینا

من ودینا

 از علاقمندی های من پاتوی کفش بزرگترها کردنه

پاتوکفش بزرگترا

یه بار که داشتم بازی می کردم وپیش سارا خوابیده بودم

بازی

یه روز که واسه مامانم رفته بودم خرید از سر کوچه البته همراه با بابایی

خرید

من ولاله های زیبای باغچه مون

آیداولاله

خاله بازی من وسوگند

خاله بازی

من وسوگندی در حال بازی توی حیاط

بازی

 ودرحال خوردن آش رشته(جاتون خالی)

آش رشته

من و سوگندوثنایه روز که رفته بودیم خونه ی خاله حدیث  

مهمونی

من ثنا

من وثنا

من وترنم دختر دایی کوچولوم

من وترنم

وآیدای چوپان

آیدای چوپان

من وبابا یی وشکوفه ها

من وبابایی

ودل طبیعت

بهار

بهار

من وداداشی در رستوران

رستوران

وآیدا سوار زرافه

زرافه سواری

یه روز رفته بودیم خونه دایی ومن وسوگند گفتیم تولد می خواییم ودایی آهنگ تولد گذاشت وخانم دایی هم برامون میز تولد یهویی درست کرد

تولد یهویی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:33 | شنبه 2 ارديبهشت 1396 توسط آیداکوچولو

۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

 ۳سالگی

 یک جان چه بُوَد

صد جان منی...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:50 | چهارشنبه 30 فروردين 1396 توسط آیداکوچولو

سلام سلام صد تا سلام وسال نو مبارک وصد سال به از این سالها

۴شنبه سوری رو ما خونه موندیم وبیرون نرفتیم برای سال تحویل خاله اینا عزیز جون ودایی اینا پیش ما بودن وخیلی خوش گذشت ومن یه عالمه عیدی گرفتم 

هفته ی اول بابام شیفت بود وما هم خونه با مهمونامون سر گرم بودیم وهفته ی دوم که بابا مرخصی بود دو روزش رو رفتیم دو تا روستای زیبا یه روز رفتیم بروجرد یه روز رفتیم عید دیدنی یه روز مهمونی داشتیم و سیزده به د رو هم رفتیم پارک واما عکس ها

من وهفت سین

نوروز۹۶

من وبارانی وسوگندی

نوروز۹۶

 من وداداشی وبابایی

نوروز۹۶

بازی وشادی با بچه ها

بازی

یه روز که رفتیم باغ رستوران ومهمون دایی بودیم عروس مهمونی خاله زینب بودش

نوروز۹۶

من وبارانی وسوگندی و رایا کوچولو خواهرزاده ی خاله زینب

نوروز۹۶

یه روز که رفتیم روستای زیبای مانیزان پیک نیک

نوروز۹۶

نوروز۹۶

 نوروز۹۶

 نوروز۹۶

 نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

 یه روزم رفتیم روستای زیبای انوج منزل یکی از دوستان دوران سربازی بابایی که اسم دخترشون مبیناست وکلی با هم بازی کردیم

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

 نوروز۹۶

یه شب که مهمونی داشتیم ومن با اریا ویلدا کلی بازی کردیم

نوروز۹۶

وسفر یک روزه به بروجرد

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

این دوتا عکس بالا وپائین رو با اولین شکوفه های بهاری گرفتیم

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

وسیزده به در که بارونی بود ورفتیم پارک با عزیز ودایی اینا نهار خوردیم وبازی کردیم وشهر بازی هم رفتیم وبارون که شدید شد عصرش برگشتیم خونه

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

 

 نوروز۹۶

نوروز۹۶

نوروز۹۶

 نوروز۹۶

واولین ۱۳ به در من نوروز۹۳

نوروز۹۳

واما عیدی ها ؛بیشتر عیدی های من نقدی بودن غیر نقدی هام هم داداشی برام سماور با سرویسش گرفت ۲تا از خاله های بابا شلوار وکیف پول خانم دایی کیف وآیینه وگیره ،خاله زینب خانوم داداش عرفانم دوتا بلوز فیلی و عروسک آنا ویه بارونی وکیف عروسکی خوشگل هم خاله زینب وداداش عرفان برام از آلمان سوغات آوردن

عیدی

عیدی

 مامان نوشت:عشق انگار مرا تجزیه کردست به تو...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:20 | دوشنبه 14 فروردين 1396 توسط آیداکوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ