مسافرکوچولو
مسافرکوچولو
من آیدا کوچولو هستم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

   آیدای زیبا

 

                                                                                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط آیداکوچولو

سلام

اول ازخرید لباس عیدم بگم که امسال باسلیقه ی خودم یه لباس سبز حوشگل انتخاب کردم ومامان وبابام هم همون رو برم خریدن

این ماه مامان وبابام منو بردن برای بینایی سنجی مامانم چندروز در مورد این مساله با من حرف میزد ومنم همش می گفتم که میرم وگریه نمی کنم مامانم برام جایزه هم خرید که بعد از معاینه بهم بده ولی روزی که رفتیم یه گریه زاری اساسی راه انداختم بازم کار بینایی سنجیم انجام نشد مرکز بهداشت هم برای چکاب قد و وزن ۳ سالگی باید می رفتیم که رفتیم واونجام فقط گریه کردم ونذاشتم انجام بشه

قایم شدن سرگرمی مورد علاقمه بابا ومامان یا هر مهمونی که بیاد خونمون من قایم میشم وباید پیدام کنن این ماه دوباره خیلی بیشترازقبل بد غذا شدم قبلا توی حمام موقع شستن صورت وشامپوی سرم گریه می گردم ولی یه مدته که گریه نمی کنم وخودم هم میگم که بزرگ شدم وخانوم شدم ودیگه نباید گریه کنم تو حمام

خودم خودم کلمه ای که خیلی تکرارش می کنم واصرار دارم خودم همه کارام رو انجام بدم وچرا...برای هر اتفاقی ده ها چرا میسازم ومی پرسم 

وعکس ها

اول عکس من با #سلام در کانال نی نی وبلاگی ها

#سلام

آیدا وتوت فرنگی که دارن شعریه روز آقا خرگوشه می خونن

توت فرنگی وآیدا

وآیدای عشق دوربین وعکاسی

عکاس خانومی

یه روز که قایم شده بودم ومامانی پیدام کرد

قایم موشک

ومن در سبد خرید مادر جون فاطمه

سبدخرید

عکسای برفی رو تو پست قبل گذاشتیماین یکیو با کوپه ی برفای تو باغچه انداختم

برف

خاله بازی وچیدمان من وسوگندی

خاله بازی

اولین مشق نوشتن من

مشق

وبازم آیدا وعموجعفر

عموجعفروآیدا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:10 | چهارشنبه 4 اسفند 1395 توسط آیداکوچولو

روزای قشنگ برفی زمستونی و آدم برفی ما

آدم برفی

آدم برفی

آدم برفی

آدم برفی

هوای برفی

هوای برفی

هوای برفی

هوای برفی

 زمستونی

زمستون

زمستونی

 

زمستونی

زمستونی

زمستونی

 زمستونی

 زمستونی

وبرف بازی ۲۵ بهمن ماه(بعدااضافه کرد)

برف بازی

برف بازی

برف بازی

برف بازی

برف بازی

برف بازی

 ادم برفی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:47 | چهارشنبه 13 بهمن 1395 توسط آیداکوچولو

من آیدا کوچولوامروز۳۷ ماهه شدم

۳۷ماهگی

 ۳۷ماهگی

 ۳۷ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:50 | پنجشنبه 7 بهمن 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

این ماه رو خیلی خلاصه میشه گفت بازم آیدای بهانه گیر ؛دایم بهانه گیری میکنم در عین حالی که خیلی مهربونم وتوی کارای مربوط به بزرگترا دوست دارم مشارکت وکمک کنم وخیلی خوشحالم می کنه ولی جمع کردن ومرتب کردن اسباب بازی ووسایل خودم برام جذابیتی نداره

عاشق ترشی و خیار شور وزیتون وغوره شور وخصوصا کلم شور وترشم به کلم میگم کلمه!با غذا وشیر همچنان مشکل دارم مامانم بعد از صبحانه بهم یه لیوان شیر میده که یک ساعت طولش میدم تا بخورمش

روی هم رفته خیلی خانوم گل شدممژه

واما عکسها

۱۱ دی ماه خدا به من یه دختر دائی جدید داد به اسم ترنم

ترنم

روز جشن ترنم من وبچه های مهمان

من وبچه ها

من وسوگند وثنا

ما سه نفر

یه شب عمو عباس دوست بابا با خانواده اومده بودن خونمون من مبینا دخترشون کلی بازی کردیم

من ومبینا

یه شب مادر جون فاطمه خونمون بودن وکلی رفتیم تو کلبه بازی کردیم

من ومادرجون فاطمه

امسال زمستون هوا خیلی سرد نیست ومن میرم تو حیاط چرخ بازی

چرخ بازی

من وعروسکام که خوابشون کردم

لالا

به محض دیدن لیوان شیر دست مامانم یه جا قایم میشم اینم یه بارش!!!

فرار

ومن که شکلات برداشتم ورفتم زیر میز قایم شدم

شکلات

هرروز صبح میرم تو حیاط با گنجشکا چاق سلامتی می کنم وبراشون دونه میریزم تازه خودم هم از دونه هاشون می خورم

دونه

یه روز مامانم می خواست بره کلاس زبان وشرایط یه طوری شد که کسی نبود بمونم پیشش واسه همین منو برد کلاس خیلی دوست داشتم وخیلی هم دختر مودبی بودم در طول کلاس

کلاس

ومن وعموجعفرقلب

 من وعموجعفر

ومن که جدیدا علامت پیروزی رو یاد گرفتم

پیروزی

ویه روز خیلی خوب که خاله اینا اومدن پیشمون وبا بارانی به من خیلی خوش گذشت

اینجا بارانی داره به من حرکات ووشو رو یاد میده

ووشو

من وبارانی وسوگندی

سه دخترون

ویه بوس یهویی دختر خاله ای

بوس

واین عروسک خوشگل که اسمش رو گذاشتم سحر خاله جون به من وسوگند وباران یکی یدونه هدیه دادن

سحر

سلفی از خودم گرفتم

سلفی

یه روز رفتم شهر بازی و خانوم توی شهر بازی ۶تاستاره رو لپام چسبوند که البته تابرسم خونه ۳تاش گم شد

لپ ستاره ای

ویه سورپرایز هم این ماه داشتم مادر جون فاطمه یه گردنبند اسمم رو برام هدیه گرفتن کاملا یهوییفرشته

سورپرایز

 مامان نوشت:عشق بانویم برای دوست داشتنت نه دل می خواهم نه دلیل همین هوای بودنت کافیست...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:18 | سه شنبه 5 بهمن 1395 توسط آیداکوچولو

من آیدا کوچولو امروز ۳ساله شدم

وبه مناسبت تولدم یه جشن کوچولوی خانوادگی گرفتیم

۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

وشمع که چندین بار روشن شد وچندین بار فوتش کردم

فوت شمع

شمع

تولد بازی

 ۳سالگی

۳سالگی

۳سالگی

 مامان نوشت:تا گرمای وجود تو هست ایمان نمی آورم به آغاز فصل سرد...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:53 | سه شنبه 7 دی 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من اومدم

این ماه ماه تولد نُ   نُ بود و سخنگو شدن همه ی اشیا خیال باطل

من اسم پاهای بابام رو گذاشتم نُ نُ وهرکاری رو که موظفم انجام بدم باید  نُ نُ بهم بگه انجام بدم کم کم این اسم به پاهای مامان هم داده شد ولی بیشتر شامل حال پای باباست البته از قسمت مچ تا انگشت ها نُ نُ هستش وموقعی که نُ نُ باهام صحبت می کنه باید انگشت ها تکون بخورن علاوه بر نُ نُ همه ی اشیا سخنگو شدن ومن خیلی حرف شنوی بیشتری از عروسک ها واشیا دارم مثلا مامان بگه شیر بخور گوش نمی دم ولی وقتی عروسک توت فرنگی یا پونی بگه حتما گوش میدم کلا هر کاری مامان یا بابا میگن انجام بده من بلافاصله میگم نُ نُ بگه یا توت فرنگی بگه یا پونی بگه واونوقت گوش میدم وانجام میدم

واما عکس ها

آیدا وکلاه داداشی

آیدا وکلاه داداشی

من وباران که دوشب پیش هم خوابیدیم واین اتفاق خوب به ندرت میفته

آیدا وباران

ومن که کلا گوشه گیر شده بودم روزی که بارانی رفت

آیدای گوشه گیر

روز ماه گرد ۳۵ ماهگیم قرار بود برم شهربازی سرپوشیده که مریض شدم ونرفتیم ویه چند روز بعدش رفتیم که به من خیلی خوش گذشت

استخرتوپ

تاب سرسره

ماهی گیری

قایق سواری

 سرسره بادی

فیل

یه روز که اسباب بازی هام رو دم در جمع کرده بودم وبازی می کردم

بازی

امسال عکس یلدای آتلیه نگرفتم ومامانم خودش ازم یه سری عکس یلدایی گرفت

یلدا

 یلدا

یلدا

ومن وسوگندی شب یلدا منزل عزیز جونم

 شب یلدا

فروشگاه توت فرنگی فروشگاه مورد علاقه ی من ومامانم

توت فرنگی

توت فرنگی

این موانع توی پیاده رو هستش برای جلوگیری از ورود ماشینا که مورد علاقه ی من وخیلی از بچه هاست برای بالا رفتن وپریدن که دوتا جوون با ذوق اینجوری به صورت انیمیشن طراحیشون کردن

انیمیشن

وماجرای گردنبندم که همیشه این جوری برعکس می ندازمش

گردنبند

وآیدا ودخترتوت فرنگی در حال تماشای کارتون

من وتوت فرنگی

ومامان بازی های من

مادرگرفتار

ویه روز بارونی من وچترمفرشته

بارون

واینم یه عکس از اولین نقاشی های با مفهوم من خودم بهشون میگم چشم چشم دو ابرو

چشم چشم دو ابرو



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:12 | شنبه 4 دی 1395 توسط آیداکوچولو

سلام امروز ۲۶ آذر ماه جشن تولدم رو گرفتیم مامانیم این زمان رو انتخاب کرد چون شنبش تعطیل بود وشب میلاد مبارک حضرت محمد بودوخاله ودایی ایناهم می تونستن بیان واز یک ماه قبل بهشون اطلاع دادواونها هم به بدترین شکل ممکن سورپرایزمون کردن ونیومدن وداداش امیرم هم به خاطر شرایط بد آب وهوا نتونست بیادواز اونجایی که تعطیلات بود بقیه ی مهمونها هم کلی معذوریت داشتن مثلا خاله پریسا خونه ی پدربزرگش مراسم بودوفقط لطف کرد وبعد از ظهر اومد وشب نموند خاله معصوم مهمون داشت که بعدازظهرش نتونست بیاد ولطف کرد وشب به همراه مهموناش اومد وخاله مریم هم فامیلاشون اومده بودن و خلاصه بعداز ظهر اومد وشب می خواست بره که مامانم با خواهش وتمنانذاشت شب برن تازه عمو مجید همراهش نیومد وخلاصه مامانم کلی حرص خورد ولی جشن تولدم خداروشکر به خوبی وخوشی برگزار شد مهمونی از نهار بود مامانی ماهیچه وقورمه سبزی با رشته پلو برای نهار گذاشت وبرای شام از رستوران شقایق چلو جوجه کباب گرفتیم بماند که شام رو از ۲ هفته قبل سفارش داده بودیم وچون بخشی از مهمونا نیومدن کلی زیاد اومد غذا که مامانم تقسیمش کرد ومهمونای عزیزم هم کلی هدایای قشنگ برام آوردن و تشکر فراوان از خاله بانو که همه ی زحمات مهمونی رو کشید وکلی خسته شدوالبته مهمونی یه سورپرایز خوب هم داشت خاله مریم نوه ی خواهرشون آناهیتا رو آورده بود که خیلی دختر ماه وگلیه وخاله معصوم ستایش خواهر زادش رو آورد که دختر بلا وشیطونی هست وخلاصه تا تونستیم بازی وشادی کردیم ورقصیدیم فقط ستایش جون بعد از مراسم تولد وبرای شام اومد ویادم رفت باهاش عکس بگیرم ضمنا چند روز قبل از تولدم رفتیم آتلیه ی عموفرشید وعکسای یادبود ۳ سالگیم رو گرفتیم

واینم عکسا که چون مامانم دست تنها بود یه خورده هم کلافه عکسا اونجور که دلش می خواست نشد ولی خوب بازم یادگارین

اولین عکس لباس وکفش وتاج تولدم

تیپ تولد

عکس پشت صحنه ی عکس آتلیم

آتلیه

شب قبل از تولد در حال تهیه ی تدارکات

تدارک تولد

کیک تولددختر توت فرنگی

کیک توت فرنگی

 عکسای تولد

۳سالگی

تولد

تولد۳سالگی

تولد۳سالگی

تولد۳سالگی

تولد

تولد

من وسوگند وآناهیتا

تولد

فرشته ها

من وسوگند وآناهیتا

فرشته ها

فرشته ها

فرشته ها

من وعزیز جونم

من وعزیزم

من وبابایی ومادر جون فاطمه ومامان جون(مادربزرگ بابایی)

تولد

من وتولدم وبابام وداداشم وبوس بوس

بوس بوس

من و داداشی عزیزم

تولد

من وخاله مریم عزیزم وآرین وآناهیتای عزیز

تولد

من وخاله پریسا وزهرا وپریا

تولد

من وخانم دایی ومادر خانم دایی

تولد

من وخاله بانو که کلی زحمت کشیدن برای مهمونی تولدم

تولد

سبد هدایا وگیفت ویاد بود ها

سبد هدایا ویادبود

تزئینات

تزئینات

غذاها نهار رشته پلو وقورمه سبزی وماهیچه وشام چلو جوجه کباب

غذاها

میوه وتنقلات

میوه وتنقلات

کادوها

مامان وبابام یه جفت النگوی میناکاری شده

النگو

اسباب بازی ها(جعبه موزیکال سوگند،تخت عروسک داداشی،عروسک خاله مریم وآرین وآناهیتا)

اسباب بازی

واین عروسکای پونی رو داداش امیر چند روز بعد از تولدم برام هدیه آورد

کادو

لباس سبز اقدس خانم مامان خانم دائیم ولباس قرمز خاله فاطی ودینا

لباس

 هدایای نقدی وشکلات

عزیز جونم ۲۰۰مادر جونم۲۰۰داییم۱۰۰خاله پریسا۶۰خاله معصوم ۱۰۰وخاله بانو۲۰هزارتومن

وچندروز بعد از تولدم خاله جون هم ۵۰۰ تومن کادوی تولد برام فرستادنقلب

هدایای نقدی

 مامان نوشت:هیچکس،هیچکس به اندازه ی من عاشق تو وبهانه هایت نیست...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:59 | جمعه 26 آذر 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۳۵ ماهه شدم ،بابائیم به مناسبت امروز مرخصی گرفته بود تا صبح بریم پارک وعکسای ماهگرد بگیریم ونهار بریم بیرون و بعدازظهرم بریم شهربازی سر پوشیده که من از دیشب سرما خوردم و برنامه کلا به هم خورد وامروز عصر که بهتر شدم تو خونه یه چند تا عکس گرفتم 

واینم عکسای آیدای ۳۵ ماهه ی سرماخورده

۳۵ ماهگی

 ۳۵ ماهگی

۳۵ماهگی

۳۵ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:50 | يکشنبه 7 آذر 1395 توسط آیداکوچولو

سلام

یه موضوع جالب اینکه در آستانه ی ۳ سالگی منی که از اون اول به ندرت کلمه ای رو پس وپیش یا نادرست تلفظ می کردم یهو خیلی از کلمات رو نادرست می گم اونقدر این کلمه ها زیاد شدن که نمیشه لیستشون رو نوشت حداقل دوتا حرف کلمه ها رو جا به جا می کنم مثلا لفطا به جای لطفا وترهان به جای تهران والی آخرابله

یه مدت بوداز واژه ی بی ادب زیاد استفاده می کردم وبابا وداداش ازین موضوع خیلی ناراحت بودن مامانیم هم یه راه حل پیدا کرد اونم اینکه هروقت عصبانی میشم به جای بی ادب بگم با ادب ،که راه حل خوبی بود و من دیگه به ندرت حواسم پرت میشه وحرف بد می زنم کلا دختر با مودب وخانومی هستم ،همیشه خجالتی بودم ولی میزانش خیلی بالا رفته وخجالتی تر شدم در آستانه ی ۳ سالگی، هرکسی رو که می بینم به مامانی یا بابائی می چسبم ویا محکم چشمام رو می گیرم.

عاشق ترشیم خصوصا کلم که بهش میگم کلمه!مامانم هم با استفاده از این موضوع بهم غذا میده یه کلم رو کوچولو کوچولو می کنه وهر تکش میشه جایزه ی یه قاشق غذا

یه چند روزی بود همش به همه میگفتم بیائید کنار پنجره و به خدا بگید بارون بریزه تو حیاطمون وبقیه هم این کارو برام می کردن تا اینکه یا روز صبح بیدار شدم ودیدم بارون میاد خوشحال دویدم سمت مامانی و گفتم حالا دیگه بریم چرت(چتر)بخریمنیشخند

واما عکسها وشرح عکس هالبخند

درست روز ماه گرد ۳۴ ماهگیم که رفته بودیم پارک خوردم زمین وچونم حسابی زخم شد وتا چند روز پانسمان بودش اینم عکس آیدای مجروح!ناراحت

آیدای مجروح

۱۷ آبان تولد بابائیم و۱۸ آبان تولد داداشیمه واین عکس از روز شما وبلاگم روز تولد داداشیم وجشن تولدش

تولددادا

تولددادا

یه دو روزی رفتیم همدان هم خرید کردیم هم گردش وهم به خاله مریم اینا سرزدیم واینم عکسمون درشروع مسیر

همدان

رستوران ساحل که خیلی باصفا بود

رستوران ساحل

من وآدم برفی

آدم برفی

چتر خوشگلم که از وقتی خریدمش تا چندروز همین طوری همه جا دستم بود این عروسک رو هم از همدان خریدم واسمش رو سما گذاشتم

چتر

در راه برگشت از همدان غش کردم دیگه!

آیداولالا

یه روز خوب با ثنا وسوگند که اومده بودن خونمون مهمونی

من وسوگند وثنا

درحال نقاشی کشیدن با دوستان

نقاشی

اولین خمیردندان من ،مامانیم کلی گشت تا خمیر دندونی پیدا کنه که رنگ نمایش سبز باشه تا اگه ازش قورت دادم مشکلی نباشه ،تا قبل از این من بدون خمیردندون مسواک میزدم

اولین خمیردندان

من وسوگندی در حال بازی

بازی

یه روز که رفته بودیم خونه ی مامانی سوگند وثنا

من وآیدا وسوگند

ودرحال اتل متل بازی

اتل متل

یه روزربابام توی کمد دیواری کار داشت ومی خواست چیزی برداره که چشمم افتاد به دسته ی سه چرخم وخواستمش بابا هم آورد نصبش کرد منم همش چپش می کردم وباهاش تک چرخ می زدمنیشخند

تک چرخ

 مامانیم صندلی زیر پا گذاشتن وبالا رفتن از کابینت و ظرفشوئی رو ممنوع اعلام کرده من وبابائیم هم یه نقشه کشیدیم واین مشکل رو حل کردیمنیشخند

شیطونی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:15 | دوشنبه 1 آذر 1395 توسط آیداکوچولو

سلام من آیدا کوچولو امروز ۳۴ ماهه شدم

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

 

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

۳۴ماهگی

 ۳۴ماهگی

مامان نوشت:من نمی دانم چه شد یا از کجا پیدا شدی

فقط خوب کردی امتداد من شدی...خوب کردی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:22 | جمعه 7 آبان 1395 توسط آیداکوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ